Sunday, November 14, 2010

کتابی در مورد اندازه گيری 1

يک بار مدير دبستان دخترم به من گفت:"شما بايد ميانه تان با آدمهای پرت و پلا خوب باشد." پوشيده نيست که منظورش اين بود که خودمم آدم پرت و پلائی هستم. که من به عنوان يک خوشآمدگوئی آن را می پذيرم. يکی از خصوصيات آدمهای پرت و پلا اين است که پرت و پلا کتاب می خوانند. البته اين به اين معنی نيست که کتابهای پرت و پلا بخوانند. من غير از پرت وپلا کتاب خواندن يک خصوصيت ديگر هم دارم و آن اين که چندين کتاب را با هم می خوانم. پس همان طور که کتاب پلات و  استراکچر را می خوانم و برايتان خلاصه اش را می نويسم، کتاب ديگری را شروع کردم که حيفم آمد در موردش توضيح ندهم. با اين که موضوع کتاب شايد خيلی از موضوعات اين وبلاگ پرت باشد. اما يکی از روشهائی که خلاقيت را تحريک می کند و موضوع درس همسرم در کارگاهها است، ارتباط غير مرتبطهاست. پس برای تحريک خلاقيت شما، مرتبط کردن اين موضوع به اين وبلاگ را به خودتان می سپارم.
The common sense approach to measuring things
Warwick Cairns
2007
کتاب در مورد اندازه گيری است. (من که نمی توانم اسم فاميل نويسنده را با سه تا حرف صدادار کنار هم بخوانم، شما اگر توانستيد خوش به حالتان.)
من هميشه فکر می کردم چرا اين آمريکائيها و انگليسيها بايد همه چيزشان غير آدميزاد باشد. مثلا اين مقياس اندازه گيری بر پايه ده به اين سادگی چه مشکلی دارد که از مقياسهای عجيب و غريب مثل اينچ و فوت ومايل و پوند استفاده می کنند و جان به جانشان کنی حاضر نيستند از اين حماقت دست بکشند. کتاب بالا را که خواندم، توانستم قضيه را از بعد ديگری هم نگاه کنم. (البته تغيير عمده ای در نظرم بوجود نيامد)
اين آقای وارويک که اين کتاب را نوشته عوض کميته ای بوده که در مورد انتقال سيستم اندازه گيری انگليس به سيستم متری تصميم گيری می کرده و مجموعه اطلاعاتش را در اين کتاب جمع کرده است.
در تمام دنيا اولين مقياس اندازه گيری پای انسان بوده است. برای اين که به راحتی شما می توانيد با قدم برداشتن اندازه جسمی را بدهيد. مقدار اختلاف بين بزرگترين پا و کوچکترين پا حداکثر به اندازه يک ششم درازای اندازه گيری شما می تواند باشد. بنابراين برای اندازه گيريهای تقريبی معيار خوبی است. اما وقتی انسان به اندازه گيری ارتفاع رسيد، ديگر اندازه گيری با پا ممکن نبود. بدين ترتيب دومين معيار اندازه گيری انسان يعنی دست وارد کار می شود. برای اندازه گيريهای کوچکتر، از انگشت شصت (پهنا يا عرض آن) استفاده شد.
حالا کمی به نسبت های اين معيارهای اندازه گيری بپردازيم:
سه پهنای دست، (از کنار شصت تا کنار انگشت کوچک)= يک طول پا
چهار پهنای شصت = يک پهنای دست
در نتيجه يک طول (کف) پا مساوی دوازده پهنای شصت می شود. هر پهنای شصت يک اينچ (حدود دو و نيم سانتی متر) است. جالب است بدانيد واژه اينچ از اونيکا لاتين به معنی يک دوازدهم گرفته شده است.
هر چه شماره پای شما به شماره 10 انگليسی نزديک تر باشد، به ابعاد اندازه گيری استاندارد نزديک تر هستيد.
يک موضوع جانبی (رابطه عرض باسن همايونی اسب و بوسترهای کناری شاتل ديسکاوری)
اين موضوع را ما در کارگاههائی که سالها قبل برای وزارت بهداشت داشتيم در بحث استاندارد مطرح می کرديم. ولی ديدم آقای وارويک در اين کتاب هم آورده است و خالی از لطف نيست. کنار شاتلهای فضا پيما دو راکت يا بوستر است که سوخت حمل می کند. به اينها
SRB=Solid rocket booster
می گويند. عرض اين ها از مقدار خاصی بيشتر نمی تواند باشد. چرا؟ به اين خاطر که اين راکتها با قطار به پايگاه فضائی می آيد و در سر راه تونلهائی قرار دارد، در واقع عرض اين ها کمی بيتشر از عرض ريلهای راه آهن می تواند باشد. اما عرض ريلهای راه آهن از کجا آمده است. عرض ريلها را کسی به نام استفنسن تعيين کرده است و تقريبا در تمام دنيا اين عرض ثابت است. (داستانی در مورد تفاوت اين عرض در شوروی سابق شنيدم که جالب است ولی اين بحث را طولانی می کند.) آقای استفنسن اين عرض را از کجا آورده است؟ از عرض جاده های مال روئی که اسبها در آن رفت آمد می کردند که تاريخچه آنها به زمان رم باستان بر می گردد. و در زمان رم باستان عرض اين جاده ها چه مقدار بوده است؟ به اندازه عرض باسن دو اسب، تا دو اسب بتوانند از کنار هم بگذرند. پس می بيند عرض بوسترهای شاتل از باسن اسبها تبعيت می کند!
 

Saturday, November 13, 2010

دومين کتاب بسيار خواندنی 5

اين هم قسمت آخر بخش اول کتاب، از پس فردا خلاصه بخش دوم کتاب را روی وبلاگ می گذارم:

يک گفته خردمندانه: آلفرد هيچکاک می گويد: "يک داستان خوب همان زندگی است، منتهی قسمتهای کسل کننده آن حذف شده است."
انتخاب صحنه: در انتخاب صحنه معمولا ذهن ما به دنبال کليشه است، لحظه ای صبر کنيد و سعی کنيد الترناتيوها را انتخاب کنيد.
تمرينها
تمرين1: ده دقيقه وقت بدون مزاحمت را کنار بگذاريد. و به صورت آزاد پاسخ اين سوال را در آن ده دقيقه بنويسيد: می خواهم وقتی خوانندگان داستانهای من را می خوانند، در آخر چه احساسی داشته باشند؟ اين خواسته را به اين دليل دارم که داستان از نظر من...........................
خيلی سريع و از درون خود، پاسخ را بنويسيد. بعد پاسخ را بررسی کنيد و ببينيد چه جور پلاتی با نوشتن شما جور در می آيد.
تمرين2: چند رمان که دوست داريد را از قفسه کتابخانه بيرون بياوريد. بعد چهار عنصری که از آن ها گفتگو کرديم، يعنی شخصيت هدايت کننده، هدف، تقابل، و به زمين افتادن را در مورد آن ها بررسی کنيد.
تمرين3: در چهار خط پايين پلات ايده ای که در سر داريد را بنويسيد:
شخصيت هدايت کننده داستان من يک......
هدف او عبارتست از......
........ در مقابل او قرار گرفته چون
آخر داستان وقتی به زمين افتادن را می بينيم که.....
اگر بتوانيد چهار خط بالا را کامل کنيد، چارچوب داستانتان شکل گرفته است، بقيه اين کتاب به شما کمک می کند تا تمامش کنيد.
تمرين 4: ترکيبی از ادويه هائی که دوست داريد از کتابهائی که می خوانيد جمع کنيد. به دنبال صحنه پردازيهای يگانه، شخصيتهای با آب و رنگ، ديالوگهائی که برجسته هستند و صحنه های اثرگذار باشيد.
وقتی به آن ها رسيديد، بررسی کنيد که چگونه موفق بوده اند.

اسطوره دانشگاه

کسانی که با من آشنائی دارند، می دانند با بزرگ تر از حد جلوه دادن جايگاه دانشگاه به هيچوجه موافق نيستم. و باز کسانی که سابقه تحصيلی و کاری من را می دانند، تاييد می کنند که اين اعتقاد من از جنس "گربه و دسترسی به گوشت" نيست.
برای همين اعتقاد بود که وقتی مقدمه کتاب قصه نويسی نوشته رضا براهنی را می خواندم، حيفم آمد اين تکه را در اين پست بازنويسی نکنم:
"....همان روزکه دکترايم را گرفتم، فراموش کردم که دکترا دارم و يا دکترا هم مهم است. فقط به درد استخدام در دانشگاه خورد. ديگر هرگز از آن ياد نکردم. در تدريس در دانشگاههای ديگر هم به درد نخورد. به يک معنا من هميشه از طريق نوشتن زندگی کرده ام.... درجات دانشگاهی و خود دانشگاهها صور قشری ساخت های عمقی و درونی هستند که در جامعه وجود دارند. مساله اصلا حضور و وجود اين موسسات صوری نيست. در عمق، من به تاسيساتی از نوع ديگر اعتقاد دارم، و آن موسسات اصلی نهادهای رو به کمال انسانی هستند که خود را به صورت موسسات صوری هم بروز می دهند. در مذاکرات حضوری با نويسندگان و شاعرانی چون "اوکتاويوپاز"، دنيز لورتوف"، "نوام چامسکی"، "آرتور ميلر"، ...."کن کيسی" و دها نويسنده و منتقد معتبر ديگر به اين نتيجه رسيدم که در عمق، ما به تاسيساتی از نوع ديگر اعتقاد داريم و می توانيم بدون حضور دانشگاهها و دانشکده ها هم آن تاسيسات عمقی را به منصه ظهور برسانيم.... اين حافظ است که دانشکده های ادبيات را می سازد، دانشکده های ادبيات حافظ نمی سازند."

خاطرات پسر بچه ناقلا

خاطرات پسر بچه ی ناقلا نوشته وامبا يا لوئيجی برتلی، نشر چشمه ترجمه مرتضی کلانتريان، تعداد صفحات 354
کتاب درمورد شيطنت های يک بچه مدرسه ای به نام جانينو استپانی است که درخيلی از موارد از روی نيت خير انجام می شود ولی به سرانجام بد می رسد.  مطمئنم  کتاب در زمان خودش يعنی زمان جنگ و دعواهای سياسی ايتاليای اويل قرن بيستم جذابيت بيشتری داشته است. برای من بزرگسال شايد بعضی شرارتهای قهرمان داستان آزار دهنده باشد، ولی در نظر بچه هائی که کتاب را می خوانند جور ديگری است. فکر می کنم کتاب به عنوان محرک خلاقيت خوب باشد، به ويژه وقتی از بچه ها بپرسيم، شيطونيها را به چه گونه ديگری می شود برنامه ريزی کرد.
چيزی که به نظر به تداوم داستان خدشه وارد می کند، تغيير شخصيت ناگهانی جانينو استپانی، شخصيت اصلی داستان، در هنگام زندگی در مدرسه شبانه روزی است.
برای کسانی که به ادبيات نوجوانان علاقه دارند، خواندن اين داستان را توصيه می کنم.

Friday, November 12, 2010

دومين کتاب بسيار خواندنی 4

اگر تازه وارد اين وبلاگ شده باشيد، توصيه می کنم پيشينه اين پست را در پستهای زير ببينيد:
دومين کتاب بسيار خواندنی
دومين کتاب بسيار خواندنی 2
دومين کتاب بسيار خواندنی 3
پلات ادبی و پلات تجاری (بازاری)
تفاوت اين دو نوع پلات در سرعت اتفاقات و تاکيد داخلی يا خارجی آنهاست. پلات ادبی سرعتی به نسبت کند دارد و بيشتر در مورد زندگی درونی شخصيت اصلی است . در پلات بازاری بيشتر اتفاقات و اعمالی داريم که از خارج برای شخصيت اصلی اتفاق می افتد. در آخر اين صفحه می توانيد تصويری از چگونگی جلو رفتن اتفاقات در دو نوع پلات را ببينيد.

در يک داستان معمولا هر دو جز پلات را می توان يافت. مثلا داستان "يک نقشه ساده" نوشته اسکات اسميت در داخل ذهن شخصيت اصلی اتفاق می افتند ولی جهت حرکت اتفاقات مثل رمانی جنائی بازاری است.
رمان ادبی ابهامها را راحت تر می پذيرد. ممکن است پايان داستان خواننده را در شک بگذارد. در آخر ناتور دشت نمی دانيم چه بر سر هولدن می آيد و اين باعث قدرت بيشتر داستان می شود.
رمان بازاری معمولا عاقبت بخيری است. گاهی گفته می شود رمان بازاری بر اساس پلات و رمان ادبی بر اساس شخصيت است. ولی اين گفته درست نيست. در هر دو مورد شخصيت نقش اساسی را بازی می کند.

دو پيشنهاد ساده
اگر ادبی می نويسيد، سعی کنيد کمی به داستانتان سرعت دهيد و يکی دو عامل بازاری به آن اضافه کنيد. احتمالا اين عناصر را دوست خواهيد داشت و  همين موضوع برای خواننده شما هم صدق می کند.
اگر بازاری يا تجاری می نويسيد. شخصيتتان را عميق تر کنيد. اين باعث می شود داستان برای خواننده رضايت بخش تر باشد.

آيا اين مباحث به نوشتن کليشه ای نمی انجامد؟
بعضی از نويسندگان از فکر کردن در مورد پلات بدشان می آيد، چون ممکن است به نوشتن کليشه ای بيانجامد. ولی چرا چيزی کليشه می شود؟ برای اين که موفق بوده است.
دستور پخت املت آميختن تخم مرغ  و گوجه، گرم کردن ماهيتابه، ريختن روغن در ماهيتابه و ريختن آميخته تخم مرغ و گوجه در ماهيتابه است. ولی با اين حال املت من کجا ، املت يک آشپز حرفه ای کجا. با وجود کليشه اين ادويه و ريزه کاریهاست که کار را يگانه می کند. در داستان نوشتن سه عامل شخصيت، صحنه پردازی و ديالوگ اين کار را می کنند.

شخصيت
لاگوس اگری در کتاب هنر نوشتار خلاق می گويد:" شخصيتهای سرزنده  هنوز رمز و فرمول جادوئی نوشتار بزرگ و پايدار است. نوشته نويسندگانی که با کارهايشان ناميرا شده اند را مطالعه کنيد و به اين نتيجه می رسيد که نفوذ غيرمعمول آنها به شخصيت انسانها چيزی است که باعث زنده نگه داشتن نوشته آن ها در طی قرنها شده است."

صحنه پردازی
آيا می توانيد ما را به جائی ببريد که قبلا نديده ايم؟ چنين کاری پلات شما را زنده می کند. خواننده ها دوست دارند از جزييات زندگی کاری ديگران با خبر شوند. تحقيق کنيد. خود را در حرفه ای فرو بريد، اين کار را می توانيد با فراگرفتن آن حرفه يا با مصاحبه با متخصص آن رشته انجام دهيد.

ديالوگ
ديالوگ ابزار خوبی برای رنگ و لعاب دادن به پلات شماست. ديالوگ کمک می کند که شخصيت يگانه بسازيد و پلات را جلو می برد، اگر ديالوگی اين دو کار را نمی کند بايد حذف شود.
چند نکته در مورد ديالوگ: مطمئن شويد که شخصيتهای شما برای صحبت کردن، روشی يگانه دارند. هيچ دو شخصيتی نبايد به يک گونه سخن برانند. دوم اين که واژه هائی که شخصيتها به کار می برند، بايد چيزی در مورد آن ها به ما بگويد.
به ديالوگ به عنوان سلاحی نگاه کنيد که در پلات به کار می رود . پلات يک مقابله است، يک نبرد. پس شخصيتهای ما بايد از جنگ افزار کلامی استفاده کنند.

nstwfew3wdtzrmhdb54d.jpg
cui78ldbx0s8d8capry.jpg

Monday, November 8, 2010

اين پلات که گفتی، يعنی چه؟ دومين کتاب بسيار خواندنی3

اگر به دنبال نوشته ای هستيد که خواننده داشته باشد بايد پلات داشته باشيد، پلات چيزی است که پرسشهای زير را برای خواننده جواب می دهد:
اين داستان در مورد چيست؟
آيا اتفاقی می افتد؟
چرا بايد به خواندن ادامه بدهم؟
اصلا چرا بايد خواندن اين کتاب برايم اهميت داشته باشد؟
خواننده وقتی کتاب را در دست می گيرد، به دنبال تجربه ای متفاوت است، تجربه ای که با تجربه روزمره او فرق داشته باشد.
داستان خوب خواننده را به مکانی جديد می رساند و اين کار را به وسيله حقايق و بحث و جدل انجام نمی دهد، بلکه از راه زندگی خيالی که در صفحه کتاب اتفاق می افتد اين کار را عملی می کند.
پلات به زبان ساده
اصول ساده ای وجود دارد که اگر فرا بگيريد و بر روی آن ها تمرين کنيد، می توانيد به پلات مناسب دست بيابيد. اين اصول را می توان به صورت زير بيان کرد:
LOCK: L=Lead, O=Objective, C=Confrontation and K=Knockout
L=Lead
شخصيت هدايت کننده
يک پلات قوی با شخصيتی که هدايت کننده قوی باشد شروع می شود. شخصيتی که توجه شما را جلب کند، اين به اين معنی نيست که اين شخصيت مثبت يا جذاب باشد، ممکن است شخصيت کاملا منفی باشد، اما توجه شما را به خودش جلب کند.
O=Objective
هدف
وجود يک هدف، يک خواسته، يک تمنا در پلات لازم است. هدف دو شکل می تواند داشته باشد، به دنبال چيزی رفتن يا از چيزی فرار کردن.
پلاتهای استوار تنها يک هدف برجسته برای شخصيت هدايت کننده دارند که "سوال داستان" را می سازد. هدف بايد برای شخصيت هدايت کننده حياتی باشد.
اگر هدف را زنده ماندن شخصي هدايت کننده يا جلوگيری از مردن فردی ديگر بگذاريد هميشه جواب می دهد. در سکوت بره ها بوفالو بيل می خواهد جلوی کشته شدن يک بيگناه ديگر را بگيرد.
C=Confrontation
تقابل
بايد چيزهائی باشند که مانع رسيدن شخصيت هدايت کننده به هدفش بشوند. اگر شخصيت اصلی بدون مزاحمت  به آن چيزی که می خواهد برسد، خواننده را از نياز مخفيش يعنی نگرانی محروم کرده ايم. يادتان باشد، هيچوقت قهرمانتان را راحت نگذاريد.
K= Knockout
هيچوقت از خودتان پرسيديد که چرا از بازی فوتبالی که مساوی می شود ناراحت می شويم، برای اين که دوست داريم آخر بازی يکی زمين بخورد. در مورد مسابقه بوکس هم همينطور است. در داستان هی آخر داستان بايد قدرتی مشابه زمين زدن يا زمين خوردن داشته باشد.
چند جور پلات وجود دارد؟
با اين که انواع مختلفی پلات تعريف شده است که در بخش 12 به آن ها خواهيم پرداخت، اما همه پلاتها را می توان به اين صورت خلاصه کرد. شخصيت اصلی که هدفی مشخص دارد، با مخالفتهائی مواجه می شود و سير داستان را تا انتها طی می کند.
هدف می تواند داخلی يا خارجی باشد، مخالفتها می تواند فيزيکی يا روانی باشد، اما هميشه سيستم چهارگانه ای که ذکر شد را می توانيد در پلات ببينيد.
بارنابی کونراد می گويد:" وقتی که شخصيتی با مشکلی، مشکلی جدی، پيش رو داشته باشی، ديگر طراحی پلات نامی فانتزی (سوسولی) می شود برای اين که چگونه او سعی می کند از شرايط نامطلوب خارج شود.