Saturday, December 26, 2009

سفرنامه خرم آباد- قسمت اول




يکی از مزايای بزرگ سفرهائی که برای کارگاهها، به تنهائی يا به همراه همسرم می روم، پيدا کردن دوستان خوب است. ولی اين موهبت در دو سفری که به خرم آباد داشتم، با پيدا کردن دوستی دانشمند، اهل مطالعه و با حوصله فراوان، به نيک بختی استثنائی تبديل شد. در اين سفرها با دوست عزيزی به نام آقای نيکنام آشنا شدم، که قسمت عمده اطلاعاتی که در اين قسمت قرار می دهم از گفته های ايشان است که با حوصله زيادی که در دو سفر من به خرم آباد به خرج دادند، به من منتقل کردند.


من و آقای نيکنام در دژ شاپور خواست


چرا اين اطلاعات را در وبلاگ می گذارم؟ قبل از سفر به خرم آباد به دنبال اطلاعات مرتبط در اينترنت گشتم، ولی هيچ جا چنين اطلاعات جامعی پيدا نکردم.

خرم آباد شهر پر آبی است. در هر گوشه شهر آبی را می بينی که بعد از بهره برداری از آب چشمه ها در نهرها جاری است، آب زلال چشمه. بزرگترين چشمه فلات ايران به نام چشمه گلستان در خرم آباد و در زير دژ شاپورخواست (معروف به قلعه فلک الافلاک) است. برون ده اين چشمه 1200 ليتر در ثانيه است.


باقيمانده آب چشمه شاه آباد که در شهر جاريست


برای بعضی از خانه های شهر از قديم از آب چشمه سهمی در نظر گرفته شده است که در سند آنها هم قيد شده، به همين علت لوله های متعددی را در نهرها می بينی که آب چشمه را به خانه ها می برد.

لولهائی که آب چشمه را به خانه ها می برد

خرم آباد در زمان مادها، "ماداکتو" و در زمان هخامنشی "خايدالو" ناميده می شده است. اين شهر در زمان ساسانيان در اثر زلزله ويران می شود و شاپور اول آن را بازسازی می کند، به همين علت به قلعه اين شهر شاپورخواست می گويند.


کاسيتها اجاد قوم لُر بودند که دو افتخار برای آن ها در تاريخ ثبت شده است، رام کردن اسب و کشف آلياز مفرغ.


دهانه اسب مفرغی


مناره ای در شهر است به نام مناره آجری که متعلق به زمان ديلمان هاست، اين مناره و قلعه شاپور خواست دو جائی بودند که از آن جا می توانستند کل شهر را تحت نظر داشته باشند، اين مناره 60 متر ارتفاع داشته، ولی الان فقط 30 متر آن باقی مانده است.

Tuesday, December 8, 2009

مراد!


از خيابان شانزده آذر رد می شدم، تابلوئی ديدم که رويش نوشته شده بود: مراد
مرکز رشد استعدادهای درخشان،
از خودم پرسيدم از کجا می خواهند استعداد درخشان راشناسند؟
آيا فقط استعدادهای درخشان نياز به رشد دارند؟

Wednesday, December 2, 2009

اين مردم نازنين


فکر میکنم قبلا هم اشاره کرده ام که آن طور که صاحبان فضل می گويند، خلاقيت در سه پی است:

Product

Process

People

و آخری به اين معنی است که وقتی کسی مشهور شد به خلاق بودن هر کار بکند، همه به آن به چشم کاری خلاق نگاه می کنند. کتاب اين مردم نازنين نوشته رضا کيانيان را خواندم. نکات خوبی هم داشت، ولی وقتی کتاب تمام شد فقط يک سوال در ذهنم روشن و خاموش می شد، اگر کسی جز رضا کيانيان اين کتاب را نوشته بود، مثلا کسی که شهرتی نداشت، احدی طرف اين کتاب می رفت؟

به ياد مهدی سحابی


دو هفته قبل بود که خبر را خواندم. مترجم و نويسنده برجسته ايران در گذشت. لينک را باز کردم. ياد ماهها قبل افتادم:
عادت دارم قبل از شروع کار ليست بيمارانم را مروری می کنم. نام مهدی سبحانی جز بيماران بود. آمد. چهره اش آشنا بود. ولی نشناختمش، رفتم طرف پرونده. ديدم نام سبحانی را اصلاح کردند و نوشته اند "مهدی سحابی". همانطور که پشتم به او بود. گفتم
a la recherché du temps perdu
. گفت خواندی، گفتم نه ولی کسی نيست که جسارت شما در ترجمه اين اثر را تحسين نکند. جلسه بعد برای من مجموعه داستان کوتاهش را آورد. من هم يکی از داستانهای کوتاهم را به او دادم. منتظر بودم باز بيايد که با هم از داستان و مجسمه سازی حرف بزنيم. ولی فقط حسرت ديدار دوباره اش را برای من باقی گذاشت
و چند روز قبل اين تصوير پشت چشمانم، در جلوی ذهنم شکل گرفت، مهدی سحابی نشسته، تنديسهای زيبای ساخت خودش، مانند پيگماليون، زنده شده اند و اطرافش می رقصند و او به آنها لبخند می زند. . روحش قرين شادی باد.
عکس اين صفحه را از روی اينترنت برداشتم.

Tuesday, December 1, 2009

خلاقيت و مامور حراست فرودگاه


در فرودگاه بالاجبار مراقبت از پيرمردی که به زحمت می شنيد و اولين پروازش با هواپيما بود به من افتاد ( تازه بعد فهميدم جايش در هواپيما هم کنار من است!) از بازرسی حراست که می خواست عبور کند، دلش نمی آمد ساکش را روی تسمه دستگاه اشعه ايکی بگذارد. من هم هر چه بهش می گفتم، يا نمی شنيد، يا ترجيح نمی داد بشنود. تا اين که مامور حراست خلاقيتی به خرج داد که خيلی خوشم آمد، گفت پدر اين دستگاه را گذاشتيم که کيف شما را برايتان تا آن ور بياورد دستتان خسته نشود. اين را که پيرمرد شنيد، کيفش را گذاشت روس تسمه. ولی پالتويش را به هيچ وجه حاضر نشد روی تسمه بگذارد!
عکس اين صفحه را از يکی ازميادين بوشهر گرفتم، فکر کنم مجسمه علی دلواری باشد.

پيشرفت در تدريس


سال 1381 بعد از 12 سال تدريس در دانشگاه به خاطر کاری که به من پيشنهاد شده بود، از تدريس کناره گرفتم. سال قبل کلاسی در سال دوم راهنمائی گرفتم و امروز رفتم سر کلاس دوم دبستان. و الان ذره ای از سير اتفاقاتی که من را از دانشگاه بيرون و به اين جا کشيد، ناراحت نيستم.

عکس اين صفحه بچه های کلاس دوم دبستانی که با آن ها برای نمايشگاهشان کار می کنم را نشان می دهد.

Sunday, November 29, 2009

خلاقيت برای راننده های تاکسی


از فرودگاه که سوار تاکسی شدم، راننده شروع کرد به سوال کردن که کجا بودی، چرا بودی و من هم گفتم رفته بودم برای کارگاه خلاقيت، بعد پرسيد مدرک شما چيست. من هم که از مورد سوال کردن خوشم نمی آيد پاتک زدم، گفتم خلاقيت يعنی اين که کار متفاوت بکنی، بعد پرسيدم اگر در تاکسی خودت بخوای کار متفاوت کنی چه می کنی؟ انقدر سمج نگاهش کردم که جواب بده که بالاخره گفت: ای آقا انقدر فکرمون درگير چيزهای مختلفه که به اين کارها نمی رسيم (تا اين جا تا حدی از سوالات اولش پشيمان شده بود.) بعد شروع کردم تا رسيدن به خانه در مورد خلاقيت برايش حرف زدم. (وقتی به خانه رسيدم، به کلی از پرسيدن سوالاتش پشيمان شده بود.)

اين عکس هم از دشتهای اطراف ايلام است