Saturday, March 29, 2008

يک معما و تفکر جانبی


گروهی از معماها، جوکها و داستانها هستند که تفکر جانبی ما را فعال می کنند. حالا اگر بپرسيد تفکر جانبی چيست، بايد بگويم اين را هم بگذاريد روی چيزهای که قول دادم در پستهای آينده در موردش بنويسم. ولی همين قدر بدانيد که تفکر جانبی که در مقابل تفکر عمودی قرار می گيرد، گونه ای تفکر است که با تفکر استدلالیِ نقادِ روزانه ما فرق می کند. از اين به بعد هر چند وقت يک بار يکی از اين معما ها يا داستانها را در وبلاگم می گذارم:
اگر پشت در اتاقی قرار داشته باشيد که هيچ درزی برای ديدن نور داخل آن نباشد و پشت در سه کليد برق باشد و بخواهيد فقط با يک بار باز کردن در بفهميد کدام کليد چراغ اتاق را روشن می کنيد چه می کنيد؟ پيش فرض اين است که وقتی که در را باز می کنيد اجازه بازی با کليدها را نداريد و فقط قبل از باز کردن در می توانيد اين کار را بکنيد.

مدرسه و خلاقيت


ديشب به طور اتفاقی به سخنرانی از آقای "سِر کن رابينسون" برخوردم (که مطمئنا ارتباطی با املاک رابينسون ندارد)، که خواب را از سرم پراند و باعث شد تا ساعت 5 صبح مطلب بخوانم و بنويسم.

اين آقا يکی از متخصصين خلاقيت است و عنوان سر يا شواليه را هم به همين خاطر گرفته است. اگر اطلاعات بيشتری از او می خواهيد اين لينک شما را به صفحه مربوط به او در ويکی پديا راهنمائی می کند.

اصل سخنرانی آقای رابينسون را می توانيد در اين لينک پيدا کنيد که قابليت دانلود هم به شما می دهد. (من تا حالا سه بار تماشايش کردم.) کل سخنرانی بيست دقيقه است ولی کلی مطلب در آن است. من سعی کردم خلاصه ای از مطالب آن را به زبان خودم در زير بياورم. ولی اگر می توانيد اصلش را ببينيد، توصيه می کنم حتما اين کار را بکنيد، چون جذبه اين فرد در سخنرانيش واقعا آموزنده است.

برداشتی کاملا شخصی از سخنرانی کن رابينسون با عنوان : "آيا مدارس ما خلاقيت را می کشند؟" در فوريه 2006

بحث در مورد آموزش کودکان و خلاقيت است. واقعيت اين است که بچه ها قابليت فوق العاده ای برای خلاقيت دارند. ولی متاسفانه سيستم آموزشی نه تنها اين قابليتها را پرورش نمی دهد بلکه باعث از بين رفتن آن نيز می شود. به قول پيکاسو همه ما هنرمند زاده می شويم، هنر ما اين است که اين قابليت را تا بزرگسالی حفظ کنيم.

به نظر می رسد اهميت خلاقيت و آموزش آن در عصر حاضر به اندازه اهميت آموزش خواندن و نوشتن به کودکان است. شايد اين نکته باعث تعجبتان شود ولی آن چه در ادامه می نويسم شايد بتواند شما را متقاعد کند.

شايد اين داستان بتواند به خوبی جسارت کودکان در خلاقيت را نشان دهد: در کلاس درسی معلمی به سراغ بچه شش ساله ای در ته کلاس می رود که نقاشی می کرده و از او می پرسد :"چه می کشی؟" کودک پاسخ می دهد:"خدا را!" معلم می گويد:"ولی تا حالا کسی خدا را نديده است." کودک پاسخ می دهد: "اگر کمی صبر کنند خواهند ديد."

مهمترين چيز در مورد بچه ها اين است که از اشتباه کردن يا بر راه خطا بودن نمی ترسند، حتی اگر قرار باشد خدا را نقاشی کنند. مطمئن باشيد که اگر آمادگی خطا کردن را نداشته باشيد، هيچوقت ايده بکر و نوئی به مغزتان خطور نخواهد کرد. نمی خواهم بگويم همه آنهائی که خطا می کنند ايده نو دارند، اما اگر خطا نکنيد، مسلما ايده نوئی به ذهنتان خطور نمی کند. اما در سيستم آموزش اين جسارت را از کودکان می گيرند. نا بخشودنی ترين گناه در سيستم آموزشی "اشتباه کردن" است. دوست داريم کودکانمان هميشه نمره بيست بگيرند، يعنی هيچ خطائی نداشته باشند. اين همان جائی است که می توان گفت سيستم آموزشی نه تنها دانش آموزان را به سوی خلاقيت راهنمائی نمی کند، بلکه خلاقيتی که دارند را هم از آنها می گيرد.

در تمام دنيا اگر سيستم آموزش دبستانی را نگاه کنيد، سلسله مراتب خاصی را می بينيد: در راس هرم آموزش زبان و حساب قرار دارد (فارسی و رياضی) در مرحله پايين تر علوم انسانی (جغرافيا، مدنی، تاريخ) و در آخر هرم هم هنر قرار دارد. حتی در قسمت هنر هم سلسله مراتب خاصی برقرار است به طوری که نقاشی در بالا و موسيقی و رقص در پايين قرار دارند. چرا نبايد در سيستم آموزشی رقص همان جايگاهی را که حساب دارد داشته باشد؟ اين سيستم آموزشی به اين معنی است که ما در کل بدن انسان فقط به سرش اهميت می دهيم، آنهم فقط يک طرفش (يعنی فقط به مغز چپ).

در واقع وقتی که خوب نگاه می کنيم می بينيم هدف آموزش در تمام دنيا توليد "استادان دانشگاه" است. در واقع استادان دانشگاه فقط از سرشان آن هم فقط يک طرفش استفاده می کنند. برای آنها بدن فقط وسيله ای است که سرشان را ببرد سر کلاس! استادان دانشگاه خيلی دوست داشتنی و شريف هستند (وخيلی از آنها از دوستان من هستند، يواشکی بگم که خودمم زمانی يکی از آنها بودم) ولی اين دليل نمی شود که حس کنيم هدف تمام خلقت و آموزش ما ايجاد استاد دانشگاه است.

چرا سيستم آموزش چنين است؟ واقعيت است که پايه سيستم آموزش کنونی به اوائل قرن نوزدهم و شروع صنعتی شدن باز می گردد. اين سيستم آموزش برای برطرف کردن نيازهای جامعه صنعتی است. آن چه در جامعه صنعتی القا می شود اين است که اگر کاری که دوست داری را بکنی، در آينده حرفه ای نخواهی داشت. من خودم چنين آموزشی را به دخترم دادم. او به من گفت که می خواهد نويسنده شود و من به او گفتم که کار ديگری بايد داشته باشی، بعد می توانی نويسندگی هم بکنی. (البته بعد به اين ترتيب استدلالم را اصلاح کردم که اگر می خواهی نويسنده باشی، نمی توانی کنج خانه بنشينی، بايد از جائی تجربه لازم برای نوشتن را کسب کنی، و حرفه ات اين کمک را به تو خواهد کرد. ) مساله دوم در جامعه صنعتی اين است که سيستم آموزشی برای ورود به دانشگاه طراحی شده است. به همين خاطر آدمهای باهوش و با استعدادی در مدارس داريم که فقط به اين خاطر که استعداد آنها در جائی غير از دانشگاه بايد متبلور شود، فکر می کنند با هوش نيستند.

بحث مهم جامعه شناسی اين است که به طور قطع ما جامعه صنعتی را پشت سر گذاشتيم و وارد دوره ای شده ايم که عصر دانش ناميده می شود. (حتما در چندين پست به اين مطلب خواهم پرداخت، چرا که فکرمی کنم که دانستن اين که چه جامعه ای در پيش رويمان است، در موفقيت همه ما موثر خواهد بود.) همانطور که در جای ديگری که به بحث در مورد کتاب عادت هشتم آقای کاوی پرداختم گفتم، خيلی از مشکلات ما اين است که با پيش فرضهای جامعه صنعتی (مانند طريقه کنونی تحصيل دبستانهايمان) می خواهيم مشکلات جامعه دانش را حل کنيم. اين پيش فرضها به درد جامعه دانش نمی خورد.

در آينده مدرک دانشگاهی ارزشی نخواهد داشت. طليعه اين بی ارزشی را اکنون هم می توانيم ببينيم. ما دچار تورم مدرک تحصيلی هستيم. همه اينها به اين خاطر است که دانشگاههای ما کسانی را می پروراند که به درد جامعه ای می خورند که به گذشته تعلق داشته است يعنی جامعه صنعتی.

آخرين مطلب اين که برداشتی که از هوش داشتيم به کلی تغيير کرده، هوش فقط آن چيزی نيست که به استدلال و حل مسائل رياضی کمک می کند، هوش سه خاصيت مهم دارد:

اولا: متنوع است. هوش می تواند شنيداری، حرکتی، ديداری يا عاطفی باشد.
  1. دوما: هوش ديناميک است. هوش متعامل است. اين آن چيزی است که در جای ديگر تحت عنوان اثر مديچی به آن پرداخته ام.
  2. سوما: هوش منحصر به فرد است. برای همين بايد مواظب باشيم که بچه های باهوشمان به خاطر فرديتشان مهر بيگانه از بقيه کلاس را نخورند. خانم "جيليان لين" يک طراح حرکات موزون تئاتری مشهور و مولتی ميليونر است. ( می توانيد صفحه مرتبط به او در ويکی پديا را اينجا ببينيد.) او تعريف می کند که وقتی بچه بود، معلم کلاس به خاطر اين که سر کلاس آرام نمی نشسته او را به همراه پدر مادرش به روانپزشک معرفی می کند. (اگر الان بود حتما به عنوان بچه بيش فعال می بستنش به پرومتازين) بعد از کلی بحث پزشک از پدر و مادرش می خواهد که از اتاق بيرون بيايند و قبل از خارج شدن راديو داخل اتاق را روشن می کند. وقتی از لای در نگاه می کنند می بينند اين دختر به آهنگ راديو (که قطعا "اندک اندک جمع مستان می رسند" نبوده) شروع به رقص می کند. پزشک به پدر و مادرش می گويد دختر شما بيمار نيست او استعداد رقص دارد. او را از مدرسه بيرون بياوريد و به مدرسه رقص ببريد. و آنها همين کار را کردند.

نکته آخر: آموزش کنونی ما انسانهائی را پرورش می دهد که اصلا به درد جامعه متغير آينده نمی خورند. به قول سالک اگر کل حشرات را از صحنه روزگار حذف کنيم، بعد از 50 سال تمامی موجودات زمين از بين خواهند رفت. اگر انسان را از صفحه روزگار حذف کنيم، بعد از 50 سال تمامی موجودات شکوفا خواهند شد. " آموزش کنونی چنين انسانهائی می آفريند. ما به انسانهائی احتياج داريم که نقش بهتری را ايفا کنند.

Tuesday, January 22, 2008

خلاقيت و دور وبريها


يکی از دوستان کامنت گذاشته بود که :

سلام. من يک مشکلی دارم. ... از خلاقيتم وحشت می کنم. چون دور و بريهام را اذيت می کنه. برای مديرتش په پيشنهادی داريد؟

نمی دونم اين منظور از وحشت چيست. اما يک نکته جز چيزهائی است که تمام آنهائی که در مورد خلاقيت کار کردند به اسامی مختلف به آن اشاره می کنند: اون هم اين که از اطرافيانتان نبايد انتظار تاييد داشته باشيد. حالا انواع مختلف بيان آن را برايتان می گويم.

خانم کارولين ميس می گويد وقتی از قالب خودتان بيرون آمديد، انتظار نداشته باشيد قبيله شما ( منظور گروهی است که به آن وابسته بوديد، اين گروه می تواند خانواده، دوستان، شرکت، يا هم حرفه ايهای شما باشد.) برايتان شامپاين باز کنند. اونها معمولا ناراحت می شوند، آنها دوست ندارند شما با سرعتی بيشتر از آنها رشد کنيد، (کاری که خلاقيت آن را ممکن می کند.) آنها از اين موضوع می ترسند.

آقای جوهانسون در کتاب "اثر مديچی" می گويد: در مراحل اوليه خلاقيت (يا نوآوری)، ممکن است شبکه اجتماعی قبلی تو از تو حمايت کنند، اما اگر کمی جلوتر بروی اين شبکه از تو حمايت نخواهد کرد، و بايد آماده باشی که شبکه جديدی تشکيل دهی يا به شبکه جديدی بپيوندی.

جمع بندی اين که اگر در راه خلاقيت قدم بر می داريد، بايد آماده باشيد که دور و بريهايتان به شما اعتماد نکنند يا از شما وحشت کنند. بحث بعدی اين است که ايده خلاقتان را برای هر کسی نگوييد. چون اگر تاريخ را نگاه کنيد، کسانی که ايده خلاقی داشتند، اغلب در مراحل اوليه توسط اطرافيانشان مورد تمسخر قرار گرفتند. پس يا بايد آمادگی اين مورد تمسخر قرار گرفتن را داشته باشيد، يا سعی کنيد ايده های خلاقتان را به هر کسی نگوييد.

Tuesday, January 15, 2008

راز واقعی عقاب


در کارگاهی که برای معاونت تحقيقات وزارت بهداشت داشتم، يک روز کامل را به بحث خلاقيت و روشهای اجرائی آن پرداختم. کمی با شرکت کنندگان به نوشتار خلاق پرداختم و داستان پست قبلی را تا جائی که با فونت سياه است برايشان گذاشتم. و بعد خواستم که داستان را کامل کنند. هدف اين بود که الگوها بشکند، در تمرينهای خلاقيت چيزی به اسم نادرست يا غلط وجود ندارد، مگر چيزی از الگو پيروی کند. (بعدا در اين مورد مفصل خواهم نوشت.) برخی از نوشتارها خيلی مطابق الگو بود (که جای گله هم ندارد، بعد از يک روز صحبت در مورد تفکر خلاق انسان خلاق نمی شود) ولی يکی از دوستان که از گرگان آمده بود پاسخی نوشته بود که من بی اختيار برايش کف زدم. شايد نتوانم عين متن او را بنويسم ولی مضمون آن را نقل می کنم، او نوشته بود:

عقاب به فرزندش گفت: تو يک عقاب نيستی، بلکه تو خرگوشی بودی که در کودکی من تو را به فرزندی قبول کردم!

راز عقاب از ديويد مکنالی


عقاب مغرورانه بر لبه لانه اش ايستاده بود. همانطور که به کوهها و دره های پيش رويش چشم دوخته بود، افکارش به سوی کودکی پر کشيد. اولين تلاشش برای پرواز را به وضوح به خاطر می آورد. بارها و بارها کنترلش را از دست داده بود و به تخته سنگ پايين لانه برخورده بود.و بارها و بارها مادر صبورش به نجاتش آمده بود. عقاب به خاطر می آورد که از او پرسيده بود :“اشکال در کجاست؟ آيا من قدرتی که سعی می کنی باور کنم دارم را دارا نيستم؟“ پاسخ مادرش يکی از شکوهمندترين لحظات زندگيش بود. مادرش که حس کرده بود او به آمادگی لازم رسيده است، راز عقاب را برايش فاش کرد:




• ” تمام عقابها برای در اوج پرواز کردن زاده می شوند. با اين حال قدرت ما از آنچه که می توانيم ببينيم حاصل نمی شود، قدرت ما در ناديده هاست. نه بالهای ما ،بلکه باد است که ما را به ارتفاعات می برد. نه چشمانمان بلکه بينش ماست که ما را فرمانروای آسمان می کند. اما از همه مهم تر، نه سرعت ما بلکه روح(جان) ماست که ما را توانمند و آزاد می گرداند.“

Sunday, January 13, 2008

کلاه سفيد و زرد


تا به حال در چند مکان و کارگاه شش کلاه تفکر را مطرح کردم. در يکی از کارگاههای کشوری ، يکی از دوستان از يکی از شهرستانهای استان فارس، خيلی علاقمند و همينطور با ذوق بودند. ايشان با اس ام اس سئوالی مطرح کردند و از من خواستند که تفاوت کلاه سفيد و زرد را مشخص کنم:
کلاه سفيد ، کلاه اطلاعات است همانطور که رنگ کاغذ سفيد است. در کلاه سفيد جهت گيری نداريم، فقط می گوييم اطلاعاتی که از يک منبع اطلاعاتی ( آمارها، کتب مرجع يا نظرات صاحب نظران) چه می گويد.
کلاه زرد استدلال منطقی مثبت يا استدلال سازنده است. ( يادمان باشد اگر چيزی نو داشته باشيم کلاهمان سبز خواهد بود.)
سعی می کنم با چند مثال موضوع را روشن تر کنم:
مثال 1: می خواهيم در مورد سفر به شهری که تا به حال به آن جا نرفته ايم تصميم بگيريم، مثلا همدان. کلاه سفيد بدون جهت گيری می گويد غار علی صدر ، مقبره باباطاهر و ابن سينا در همدان است. کلاه زرد می گويد چون ديدن جاهای تاريخی را دوست داريم بايد ديدن همدان و مقبره باباطاهر و ابن سينا جالب باشد. (می بينيد اينجا استدلال و جهت گيری داريم.) البته کلاه سياه حتما می گويد در اين چله زمستان غار علی صدر خيلی سرد است.
مثال 2: می خواهيم در مورد مهاجرت به کانادا تصميم گيری کنيم.. کلاه سفيد بدون جهت گيری می گويد کشور کانادا سرد است. کشور کانادا مهاجر پذير است. رشد اقتصادی خوبی دارد. کلاه زرد می گويد چون تو آدم گرمائی هستی، بايد از زندگی در کانادا لذت ببری، چون مهاجر پذير است جماعت بيشتری از مليتهای مختلف در آنجا هستند و به همين علت بهتر پذيرای تو هستند. ( می بينی که جنس حرف کلاه زرد از جنس استدلال است نه اطلاعات و با جهت گيری مثبت نسبت به موضوع بحث)

ا

مقدمه ای بر شش کلاه تفکر


ايده شش کلاه تفکر آقای "دبونو" را خيلی دوست دارم. برای اين که به ما انسانها که عادت به افراط يا تفريط داريم کمک می کند که تعادل را حفظ کنيم. بگذاريد بيشتر توضيح دهم:

الان تاکيد بر تفکر انتقادی يا تحليلی خيلی مُد است، و انقدر بر آن تاکيد می کنيم که انگار جور ديگری از تفکر وجود ندارد. از طرف ديگر عده ديگری (از جمله خودم و تعدادی از دوستانم) تاکيد به فراگيری تفکر خلاق داريم. اما ترس من از اين است که تاکيد بر تفکر خلاق زمانی انقدر زياد شود که فراموش کنيم که انواع ديگری از تفکر وجود دارد که در کنار تفکر خلاق می تواند کمک کننده باشد. خلاصه اين که يک نوع تفکر به تنهائی برای ما کافی نيست. اگر فقط تفکر خلاق داشته باشيم بدبخت می شويم.

مشکل ما در تفکر اين است که احساس، اطلاعات و استدلال منطقی مثبت و منفی و تفکر خلاق را با هم مخلوط می کنيم. به همين خاطر شش کلاه طراحی شده اند. شما اگر به تنهائی به مساله ای می پردازيد يا در يک جلسه يا گروه کاری را بررسی می کنيد می توانيد از شش کلاه استفاده کنيد. ما معمولا از جنبه های مختلفی می توانيم در مورد يک مساله فکر کنيم. در بيشتر موارد وقتی مساله ای را مطرح می کنيد از جنبه استدلالی منفی به آن پرداخته می شود. روش شش کلاه کمک می کند که موضوع از جنبه های ديگر مورد ارزيابی قرار نگيرد.

وقتی مساله ای را بررسی می کنيد بايد از شش جهت بررسی شود.

فرض کنيد در جلسه ای هستيد و داريد در مورد اين که "ايا زنها سياستمداران خوبی می شوند؟" فکر می کنيد. ممکن است شما دستتان را بلند کنيد و شروع به اظهار نظر کنيد اما مهم است اول بگوييد چه کلاهی به سر گذاشته ايد. مثلا می گوييد کلاه سفيد: اطلاعات جمع آوری شده نشان می دهد که مثلا در زمان نخست وزيری اينديرا گاندی هند چه پيشرفتهائی کرده است.

از اينجا می توانيد حدس بزنيد که کلاه سفيد مربوط به جمع آوری اطلاعات است.

کلاه قرمز مربوط به احساس درونی که در مورد يک موضوع داريد. لذا اگر من بگويم : کلاه قرمز، فکر نمی کنم زنها سياستمداران خوبی شوند. شما ديگر نبايد بپرسيد چرا. چون اين فقط احساس درونی من است.

کلاه سياه مربوط به استدلالهای منفی است. مثلا می گوييم خانمها چون مسئوليت بزرگ کردن بچه ها را دارند سياستمدار خوبی نمی شوند. متاسفانه می بيند در بيشتر ارزيابيها فقط اين کلاه به سر گذاشته می شود. علت آن چيزی است که تله هوش ناميده می شود. انسانهای باهوش دوست دارند هميشه حق با آنها باشد و بهترين راه برای اين که هميشه حق با شما باشد اين است که خود ايده ای ندهيد و فقط بقيه را نقد کنيد. يادم است آقای مدرس صادقی در مقاله ای نوشته بود آنهائی که نويسنده خوبی نمی شوند، به نقد داستان روی می آورند. کمتر کسی می آيد نقد کسی را نقد کند.

کلاه زرد استدلالهای مثبت است. مثلا زنها چون عاطفی ترند و بهتر ارتباط برقرار می کنند، سياستمداران خوبی می شوند.

کلاه سبز کلاه خلاقيت است. ممکن است در حل مساله ای ايده ای کاملا متفاوت به نظرتان برسد اين کلاه سبز است.

کلاه آبی، مثل آسمان بر روی همه چيز قرار می گيرد. کلاه آبی می گويد که در حل يک مساله خاص، کلاههای ديگر را به چه ترتيبی استفاده کنيم و چگونه تصميم بگيريم. شايد در مساله خاصی کلاه قرمز يعنی احساسات درونی ما خيلی مهم نباشد و ....