Thursday, September 24, 2009

دستگاه موز سازی


خيلی زياد ازمن سوال می شود که برای خلاق شدن بچه ها چه کنيم. معمولا پاسخ می دهم محيطی خلاق برايشان ايجاد کنيد. سعی کنيد دور برشان پر از ادبيات خلاق باشد، مثل فيلمها و کتابهائی که خلاقيت را رشد می دهد.

يکی از اين کتابها، "دستگاه موز سازی" نوشته الکساندر مک کال اسميت و ترجمه ی خانم شقايق قندهاری است که نشر چشمه چاپ کرده است:

داستان کتاب پر از درسهای خلاقيت است. اما اگر دوست داريد کتاب را بخوانيد، خواندن بقيه متن من را به بعد از تمام شدن کتاب موکول کنيد. اما اگر معتقديد که داستان بچه ها به درد بزرگترها نمی خورد، به خواندن ادامه دهيد.

پتی، دختری که شخصيت اصلی داستان است، اولين درس را به ما می دهد. هر نياز و هر مشکلی که دور برت می بينی می تواند فرصتی برای نوآوری باشد. صاحب کافه وقتی که از کج بودن موزها شکايت می کند، پتی به اين فکر می افتد که موزهای مستقيم وصاف درست کند. عجب ايده قشنگی، چرا تا حالا به فکر من نيفتاده بود!

درس دوم: شکست جزئی از نوآوری و خلاقيت است. پتی دستگاه موز صاف کنش را درست می کند، ولی موزی که از دستگاه رد می شود به جای صاف شدن قطعه قطعه می شود.

درس سوم: تلاشهای متعدد. به قولی می گويند در خلاقيت شکست وجود ندارد، بلکه فقط تجربيات غير مترقبه وجود دارد. پتی تلاش می کند و بالاخره موفق می شود دستگاه موز سازی را بسازد.

درس چهارم: خلاقيت به تنهائی خوشبتختی نمی آورد. پتی با ساخت موز صاف موفق می شود. اما به دنبال اين موفقيت انقدر سرش شلوغ می شود که آسايشی برايش نمی ماند. پس فکر جديدی می کند، اتوماتيک کردن دستگاه موزسازی

درس پنجم: خلاقيت، خلاقيت می آورد. بعد از نوآوری اوليه پتی، افراد ديگر چيزهای نو ديگر آفريدند. نوآوريهائی که به قول نويسنده: " کاربردهائی که در روز اول اختراعش حتا خوابش را هم نمی ديدند." مثل داگ موزی يا دستگاه برش موز.

Saturday, November 29, 2008

خلاقيت و حد نصاب


راههای استفاده از آجر را بنويسيد.

در کارگاهها اين تمرين را می دهم. در مرحله بعدی می گويم حتما 20 راه برای استفاده از آجر بنويسيد. در اين مرحله شرکت کنندگان معمولا تعداد بيشتری ايده نو دارند. تعيين حد نصاب روشی برای گذر کردن از الگوها و رسيدن به ايده های خلاق است. در مورد آجر در کلاس خلاقيت و داستان نويسی دوستان اين جوابهای خلاق را دادند. (به جای آجر می توانيد برای خودکاری که جوهرش هم تمام شده راه استفاده پيشنهاد کنيد.):

نقاشی کردن، سبزه سبز کردن، عينک ساختن، کفش، طراحی لباس، کادو دادن، دندان کشيدن ،جای کاغذ، زندان قورباغه، زير صابونی.

در کارگاه شرکت بهستان دارو، يکی از دوستان جواب داد: برای سر کار گذاشتن کسانی که در کارگاه شرکت کردند!

يک بار در يک صف اين سوال را از دختری 9 ساله پرسيدم، يکی از جوابهايش خيلی جالب بود: درست کردن کشتی.

جلسه دوم خلاقيت در داستان نويسی


جلسه دوم خلاقيت در داستان نويسی

1. بحث انگيزه: بخش دوم کتاب راه هنرمند را بحث کرديم. تمرکز اين قسمت بر روی بازيابی حس هويت است. در کتاب آقای بيلر به راز اول ايجاد انگيزه پرداختيم. برای اين که برای هر کاری انگيزه داشته باشيم، نيازمند يک چرای بزرگ و قوی هستيم. اين همان چيزی است که ناپلئون هيل ، اشتياق سوزان می نامدش. ناخودآگاه ياد حرف وين داير می افتم که می گويد: "اگر چيزی را تمنا می کنی، و می خواهی بدانی که آيا واقعا به آن می رسی يا نه، نبايد به ليست بلند بالای کارهائی که برای رسيدن به خواسته ات حاضری بکنی نگاه کنی. بلکه بايد به ليست کارها و چيزهائی که حاضر نيستی برای رسيدن به خواسته ات ترکشان کنی نگاه کن. اگر اين ليست خالی بود به خواسته ات خواهی رسيد. کار بر روی صفحات صبحگاهی از واجبات گروه ماست. و همينطور قرار ملاقات با هنرمند درون. دوستان ايده های زير را برای قرار ملاقات با هنرمند درون پيشنهاد کردند: تئاتر، نمايشگاه، کوه، عکاسی، پارک، حمام، فيلم ديدن، سبزی پاک کردن، غذا درست کردن، فرودگاه امام بين ساعت 1 تا 4.5 صبح، شستن حمام و دستشوئی، پياده روی صبح زود.

2. برای مهارتهای تفکر خلاق: بر روی تمرين حد نصاب کار کرديم که در پست بعدی می نويسم. و مهارت عکس بر عکس را صحبت کرديم. قرار شد دوستان از اين موضوع در داستان نويسی استفاده کنند. در کلاس پيش فرضهای داستان نويسی را معکوس کرديم. اما به خاطر داشته باشيد، در تمرينی که برای جلسه بعد می آوريد لازم نيست پيش فرضهای داستان را معکوس کنيد، بلکه هر پيش فرضی را معکوس کنيد موضوعی برای داستان می شود. برای مثال ببينيد رولد دال در داستانِ هلوی غول پيکر چه پيش فرضهائی را معکوس کرده است.

اين جلسه به تاريخچه خلاقيت در هنر نرسيديم، در جلسه بعد با اين موضوع شروع می کنيم.

جلسه اول کلاس خلاقيت در داستان نويسی


از پنجشنبه 3 آبان کلاسهای خلاقيت در داستان نويسی را شروع کرديم. از اين به بعد سعی می کنم خلاصه ای از مطالب هر جلسه کارگاه را اين جا بنويسم.

طراحی کارگاه بر اساس اين اصل شکل گرفته است که خلاقيت محصول تداخل سه حيطه است: دانش يا تخصص، مهارتهای تفکر خلاق و ايجاد انگيزه. اگر اين سه را کنار هم بگذاريم شانس بروز خلاقيت را بيشتر کرديم.

در هر جلسه کارگاه به اين سه حيطه می پردازيم: يعنی در باره ايجاد انگيزه کار می کنيم. بر روی مهارتهای تفکر خلاق کار می کنيم (هر جلسه يک يا دو مهارت) و در نهايت به آن چه خلاقيت را به داستان نويسی ربط می دهد می پردازيم.

جلسه اول ما (بر خلاف ميل باطنی من) به بحث نظری در مورد خلاقيت و فلسفه مهارتهای تفکر خلاق گذشت. اما از جلسه دوم بيشتر کار عملی می کنيم.

منبع اصلی ما در ايجاد انگيزه، کتاب راه هنرمند و کتابی به نام "هفت راز پنهان در ايجاد انگيزه" نوشته تاد بيلر است. راه هنرمند برای يک دوره دوازده جلسه ای طراحی شده و در هفت جلسه بعدی در هر جلسه به يک راز پنهان از کتاب آقای بيلر خواهيم پرداخت.

قسمت دوم کار ما بر روی مهارتهای تفکر خلاق است. منبع اصلی ما برای اين قسمت کتاب تفکر جانبی از آقای دکتر د بونو و کتاب تينکر توی نوشته آقای ميکائيل ميکالکو است.

در قسمت سوم عموما به خلاقيت در هنر و اختصاصا در نويسندگی می پردازيم. منابع من در اين قسمت کتابهای زير است:

Explaining creativity, R. Keith Sawyer, Oxford university press 2006

Baron's Creative writing, the easy way, Heather L. Hirschi, 2004

در جلسه اول از دوستان پرسيدم: چه کسی را در اطراف خودتان می شناسيد که خلاق هستند، و خصوصيات آنها چيست؟ بعد از مطالب جالبی که دوستان گفتند، يکی از دوستان از من پرسيد، شما چه کسی را خلاق می پنداريد؟ من گفتم: "خودم".

فرصت پيش نيامد که بيشتر توضيح دادم. اين جواب را از روی خودستائی ندادم. بلکه منظورم اين بود که همه خلاق هستند. ياد اين موضوع افتادم:

قبل از شروع کلاسها کتاب يادداشتهای مرد فرزانه را باز کردم. اين متن آمد:

گواهينامه ی استادی

بدين وسيله گواهی می شود که دارنده اين گواهی نامه به درجه ی استادی در فضا-زمان رسيده است. و حق اعمال نظر کامل بر تمام رويدادهای زندگی شخصی و تجربيات همزمان و بی شمار زندگی، تمرکز آگاهی بر آنها، انتخاب آزادنه ی پيروزی يا شکست و جذب چنين مظاهری را برای آموزش و سرگرمی دارد. اين گواهينامه مشروط به تبصره زير است:

در جيب هر کسی يکی از اين گواهينامه ها است.

مطمئنم که همه دوستان اگر جيبشان را بگردند آن گوهينامه را پيدا خواهند کرد J

Monday, May 5, 2008

هر چه فکر می کنی، معکوسش کن


اين مطلب ادامه پست قبلی است

.

يکی از سرگرميهای من وقت گذراندن در کتابفروشيهاست. در چند مورد کتابهائی ديدم که وقتی برای خواندنشان نداشتم، ولی عنوان آنها در ذهن من مانده است و فکر می کنم فقط عنوان آنها برايم کافی بوده است که به اندازه خواندن ساعتها کتاب به فکر فرو بروم. يکی از اين کتابها کتابی بود با اين عنوان:

What has got you here, won't get you there

آنچه تو را به اينجا رسانده، تو را به آن جا (که می خواهی برسی) نمی رساند.

عنوان يک کتاب ديگر من را تحت تاثير قرار داد که آن را خريدم ،گر چند انتظاری که از عنوانش می رفت ، در داخلش نيافتم، ولی عنوان اين کتاب به يکی از ابزارهای کليدی تقويت مهارت تفکر خلاق اشاره دارد:

Whatever you think, think the opposite

"هرچه فکر می کنی، معکوسش کن." اين روش را افراد ديگر به نامهای مختلف ناميده اند. مثلا آقای ميکالکو به آن نام "صورت تقلبی" داده است.

اصل اين روش بر اين است. که هر چه را بديهی فرض می کنی، برعکس کن. مثلا در يک تمرين می توانی يک حرفه، موقعيت، يا کسب و کار را بگيری، پيش فرضهای آن را بنويسی و بعد معکوسش کنی و بپردازيش تا ايده های جديد از آن بيرون بيايد. اين جمله آخر را با تامل نوشتم. ابزارهای تقويت مهارت تفکر خلاق دليلی ندارد الزاما به فکر جديدی بيرون منتهی شود. (شما وقتی که شنا ياد می گيريد، و اول به شما می گويند تخته را به دست بگيريد، از خود اين حرکت الزاما شما استفاده نمی کنيد.) در کارگاهی که در مدرسه ای داشتم، وقتی اين تمرين را کار کردم، معلمان فرضيات مدرسه را معکوس کردند، بعد يکی از آنها گفت : "که چی؟" وقتی تمرين می کنيم نبايد الزاما انتظار داشته باشيم اتفاق خاصی بيفتد ولی به مرور زمان مهارت تفکر خلاق ما تقويت می شود. با اين حال اين روش فکرهای جديد زيادی بيرون داده است. خيلی وقتها در حل مشکل از اين روش استفاده می شود، می گويند درست عکس راه حل منطقی را فکر کن. اگر می خواهی پولدار شوی، يک راه منطقی اين است که کمتر خرج کنی. حالا شما عکسش کن بيا ببين بيشتر خرج کنی چه می شود. (و باور کنيد جواب می دهد. J

در گروهی اين مشکل مطرح شد که چگونه می توان چرخ حمل غذای هواپيما را به گونه ای ساخت که موقع پخش غذا مردم بتوانند از راهرو هواپيما عبور کنند. بعد گفتند بيايد اين چرخ را بزرگتر کنيد. به دنبال جا برای چرخ بزرگتر گشتند، و به اين فکر افتادن که چرخ را روی سقف بگذارند. چون در سقف جا زياد است، ديدند گرم کننده های غذا را هم که جای زيادی در وسط هواپيما می گيرد، می توانند به سقف منتقل کنند، و جای آنها صندلی بگذارند. اين ايده هم اکنون ثبت اختراع شده است.

هنری فورد که خط توليد اتوموبيل را ابداع کرد. به اين فکر افتاد که تفکر رايج که اين بود که کارگر بايد به محل کار برود را معکوس کند و محل کار را به نزد کارگر بياورد.

وقتی اساس اين ابزار را بدانيد، می توانيد خودتان با توجه به محيط، بازيها و ابزارهای خاص خلق کنيد. (به هر حال کار ما خلاقيت است). چند وقت پيش در خيابان قدم می زديم، به پسر 6 ساله ام گفتم بيا يک بازی بکنيم، بگو يک خانه چه چيزهائی دارد. او گفت در ديوار.. گفتم حالا اينها را عکس کن. گفت خانه ای که در نداشته باشد، پرسيدم: اونوقت چطور داخل خانه می روی. و رشته تخيل خلاق او شروع به پرواز کرد که حتی شنيدنش برای من لذت بخش بود.

مهارتهای تفکر خلاق


قبلا بحث کرديم که خلاقيت قابليتی ذهنی است که کمک می کند دريافتی نو از دنيای اطراف داشته باشيم. اين نو بودن می تواند در عمق يا در سطح باشد. در سطح به اين معنی است که بتوانيم چيز يا مفهومی را ادارک کنيم که تا به حالا درکش نکرده بوديم. و در عمق به اين معنی است که آنچه که قبلا درک کرده بوديم، بتوانيم به گونه ای جديد درک کنيم.

اين نکته را که گفتم به ياد داستانی از اسکار وايلد افتادم. اما قبل از داستان اجازه دهيد کمی از اسطوره شناسی يونان برايتان بگويم. در اسطوره يونان "نارسيسوس" (که به معنی گل نرگس است.) مردی بود به غايت زيبا و در عين حال خود شيفته. ( و به همين خاطر در روانشناسی به کسانی که خيلی خود شيفته هستند ،می گويند نارسيسيزم دارند.) زنی به نام اکو (که در داستان ديگری مورد نفرين "هرا" قرار گرفته بوده و فقط می توانسته حرف ديگران را تکرار کند و قادر نبوده حرفی از خود بزند) شيفته نارسيسوس می شود. ولی نارسيسوس به او بی محلی می کند. اکو چنان ناراحت می شود که به ته غار می رود و تا امروز هم همانجاست. (به همين خاطر وقتی در غاری صدا می کنيد صدای اکو را می شنويد.) ونوس از اين عمل نارسيسوس خيلی ناراحت می شود و قول می دهد که نارسيسوس را نفرينی سخت کند. او را نفرين می کند تا عاشق کسی بشود که هر گز به او نرسد. نارسيسوس روزی بر روی رودخانه ای سر خم می کند تا آب بنوشد. و وقتی تصوير خود را در آب می بيند، چنان شيفته خود می شود که ديگر نمی تواند حرکت کند. حيوانات جنگل دلشان به حال او می سوزد و از خدايان می خواهند که او را از اين حالت در اوردند. خدايان هم او را به گل نرگس تبديل می کنند. به همين خاطر کنار رودخانه ها گل نرگس را می بينيد که سر در آب خم کرده است.

اسکار وايلد اين داستان را اين گونه تمام می کند. روزی حيوانات به سراغ رودخانه می آيند و می گويند تو که هر روز نارسيسوس را می ديدی حتما خيلی از اين موضوع لذت می بردی.

رودخانه پاسخ می دهد:"نارسيسوس؟ من اصلا متوجه او نشده بودم، من فقط در چشمان او خودم را نگاه می کردم!!!)

اين چرخش در نگاه ،فکر نمی کنم احتياج به توضيح داشته باشد. اسکار وايلد يک موضوع را از ديد ديگری نگاه کرده، يعنی عمق نگاه خود را عوض کرده است و داستانی خلق کرده است.

برای تقويت اين نوع نگاه ، ابزارهائی دراختيار داريم که به پرورش مهارت تفکرخلاق می پردازد. به ياد داشته باشيم که مهارت تفکر خلاق با خود خلاقيت فرق می کند. مهارت تفکر خلاق آن چيزی است که فرا می گيريم تا خلاقيت ما تقويت شود.

تمامی مهارتها برای فرا گيری نياز به زمان دارند و هر کسی با فراگرفتن اين مهارت ها، بسته به استعداد ذاتی، استفاده ای متفاوت از آن می کند. مثل مهارت شنا کردن : با خواندن در مورد شنا کردن ، نمی توان شناگر شد. بايد بياموزيد، بايد تمرين کنيد و به مرور زمان اين مهارت را فرا بگيريد. کسانی هستند که بعد از فراگرفتن مهارت با تمرين مداوم به سطح ملی می رسند. کسانی هم هستند که تا اين حد ياد می گيرند که بتوانند در حد متعارف شنا کنند و از آن لذت ببرند.

مهارتهای تفکر خلاق هم همينطور هستند. بايد برا فراگرفتن آنها زمان صرف کرد، تمرين کرد و بعد از تسلط بر آنها، بسته به استعداد ذاتی خلاقمان، ممکن است دستيابی بزرگ يا در سطح خودمان داشته باشند.

چند پست بعدی را به ابزارهائی اختصاص می دهم که مهارتهای تفکر خلاق را تقويت می کنند.



عکس اين صفحه: اگر سهراب می گويد چرا در قفس هيچ کس کرکس نيست، من می گويم چرا هيچکس کلاغ نگه نمی دارد. آيا کلاغها قشنگ نيستند؟

Wednesday, April 30, 2008

خلاقيت و اعتماد به نفس


توی مدرسه به دخترم گفتند که داستان بنويسند، او هم داستانی نوشت. داستان او و يکی ديگر از بچه ها مورد قبول قرار گرفت قرار شد باز نويسی شود تا برای منطقه فرستاده شود. ديروز دخترم آمد و گفت که معلم کتاب خوانی من داستان را به کلی عوض کرده اگر اين طور باشد من نمی خواهم اين داستان به اسم من برود برای مسابقه. نمی دانيد که چقدر از اين تصميمش کيف کردم. اين اعتماد به نفسی است که می تواند خلاقيت را پيش ببرد. همين امروز اولين کاری که کردم رفتم مدرسه، و خواستم که معلم کتاب خوانيشان را ببينم. به او گفتم که اگر داستان دخترم قرار است انقدر دستگاری شود، او ترحيج می دهد که داستانش درمسابقه شرکت نکند. او هم قبول کرد که داستان را کاملا در اختيار دخترم قرار دهد و او هر طور خواست بازنويسيش کند و برای مسابقه بفرستد.