Saturday, November 29, 2008

جلسه اول کلاس خلاقيت در داستان نويسی


از پنجشنبه 3 آبان کلاسهای خلاقيت در داستان نويسی را شروع کرديم. از اين به بعد سعی می کنم خلاصه ای از مطالب هر جلسه کارگاه را اين جا بنويسم.

طراحی کارگاه بر اساس اين اصل شکل گرفته است که خلاقيت محصول تداخل سه حيطه است: دانش يا تخصص، مهارتهای تفکر خلاق و ايجاد انگيزه. اگر اين سه را کنار هم بگذاريم شانس بروز خلاقيت را بيشتر کرديم.

در هر جلسه کارگاه به اين سه حيطه می پردازيم: يعنی در باره ايجاد انگيزه کار می کنيم. بر روی مهارتهای تفکر خلاق کار می کنيم (هر جلسه يک يا دو مهارت) و در نهايت به آن چه خلاقيت را به داستان نويسی ربط می دهد می پردازيم.

جلسه اول ما (بر خلاف ميل باطنی من) به بحث نظری در مورد خلاقيت و فلسفه مهارتهای تفکر خلاق گذشت. اما از جلسه دوم بيشتر کار عملی می کنيم.

منبع اصلی ما در ايجاد انگيزه، کتاب راه هنرمند و کتابی به نام "هفت راز پنهان در ايجاد انگيزه" نوشته تاد بيلر است. راه هنرمند برای يک دوره دوازده جلسه ای طراحی شده و در هفت جلسه بعدی در هر جلسه به يک راز پنهان از کتاب آقای بيلر خواهيم پرداخت.

قسمت دوم کار ما بر روی مهارتهای تفکر خلاق است. منبع اصلی ما برای اين قسمت کتاب تفکر جانبی از آقای دکتر د بونو و کتاب تينکر توی نوشته آقای ميکائيل ميکالکو است.

در قسمت سوم عموما به خلاقيت در هنر و اختصاصا در نويسندگی می پردازيم. منابع من در اين قسمت کتابهای زير است:

Explaining creativity, R. Keith Sawyer, Oxford university press 2006

Baron's Creative writing, the easy way, Heather L. Hirschi, 2004

در جلسه اول از دوستان پرسيدم: چه کسی را در اطراف خودتان می شناسيد که خلاق هستند، و خصوصيات آنها چيست؟ بعد از مطالب جالبی که دوستان گفتند، يکی از دوستان از من پرسيد، شما چه کسی را خلاق می پنداريد؟ من گفتم: "خودم".

فرصت پيش نيامد که بيشتر توضيح دادم. اين جواب را از روی خودستائی ندادم. بلکه منظورم اين بود که همه خلاق هستند. ياد اين موضوع افتادم:

قبل از شروع کلاسها کتاب يادداشتهای مرد فرزانه را باز کردم. اين متن آمد:

گواهينامه ی استادی

بدين وسيله گواهی می شود که دارنده اين گواهی نامه به درجه ی استادی در فضا-زمان رسيده است. و حق اعمال نظر کامل بر تمام رويدادهای زندگی شخصی و تجربيات همزمان و بی شمار زندگی، تمرکز آگاهی بر آنها، انتخاب آزادنه ی پيروزی يا شکست و جذب چنين مظاهری را برای آموزش و سرگرمی دارد. اين گواهينامه مشروط به تبصره زير است:

در جيب هر کسی يکی از اين گواهينامه ها است.

مطمئنم که همه دوستان اگر جيبشان را بگردند آن گوهينامه را پيدا خواهند کرد J

Monday, May 5, 2008

هر چه فکر می کنی، معکوسش کن


اين مطلب ادامه پست قبلی است

.

يکی از سرگرميهای من وقت گذراندن در کتابفروشيهاست. در چند مورد کتابهائی ديدم که وقتی برای خواندنشان نداشتم، ولی عنوان آنها در ذهن من مانده است و فکر می کنم فقط عنوان آنها برايم کافی بوده است که به اندازه خواندن ساعتها کتاب به فکر فرو بروم. يکی از اين کتابها کتابی بود با اين عنوان:

What has got you here, won't get you there

آنچه تو را به اينجا رسانده، تو را به آن جا (که می خواهی برسی) نمی رساند.

عنوان يک کتاب ديگر من را تحت تاثير قرار داد که آن را خريدم ،گر چند انتظاری که از عنوانش می رفت ، در داخلش نيافتم، ولی عنوان اين کتاب به يکی از ابزارهای کليدی تقويت مهارت تفکر خلاق اشاره دارد:

Whatever you think, think the opposite

"هرچه فکر می کنی، معکوسش کن." اين روش را افراد ديگر به نامهای مختلف ناميده اند. مثلا آقای ميکالکو به آن نام "صورت تقلبی" داده است.

اصل اين روش بر اين است. که هر چه را بديهی فرض می کنی، برعکس کن. مثلا در يک تمرين می توانی يک حرفه، موقعيت، يا کسب و کار را بگيری، پيش فرضهای آن را بنويسی و بعد معکوسش کنی و بپردازيش تا ايده های جديد از آن بيرون بيايد. اين جمله آخر را با تامل نوشتم. ابزارهای تقويت مهارت تفکر خلاق دليلی ندارد الزاما به فکر جديدی بيرون منتهی شود. (شما وقتی که شنا ياد می گيريد، و اول به شما می گويند تخته را به دست بگيريد، از خود اين حرکت الزاما شما استفاده نمی کنيد.) در کارگاهی که در مدرسه ای داشتم، وقتی اين تمرين را کار کردم، معلمان فرضيات مدرسه را معکوس کردند، بعد يکی از آنها گفت : "که چی؟" وقتی تمرين می کنيم نبايد الزاما انتظار داشته باشيم اتفاق خاصی بيفتد ولی به مرور زمان مهارت تفکر خلاق ما تقويت می شود. با اين حال اين روش فکرهای جديد زيادی بيرون داده است. خيلی وقتها در حل مشکل از اين روش استفاده می شود، می گويند درست عکس راه حل منطقی را فکر کن. اگر می خواهی پولدار شوی، يک راه منطقی اين است که کمتر خرج کنی. حالا شما عکسش کن بيا ببين بيشتر خرج کنی چه می شود. (و باور کنيد جواب می دهد. J

در گروهی اين مشکل مطرح شد که چگونه می توان چرخ حمل غذای هواپيما را به گونه ای ساخت که موقع پخش غذا مردم بتوانند از راهرو هواپيما عبور کنند. بعد گفتند بيايد اين چرخ را بزرگتر کنيد. به دنبال جا برای چرخ بزرگتر گشتند، و به اين فکر افتادن که چرخ را روی سقف بگذارند. چون در سقف جا زياد است، ديدند گرم کننده های غذا را هم که جای زيادی در وسط هواپيما می گيرد، می توانند به سقف منتقل کنند، و جای آنها صندلی بگذارند. اين ايده هم اکنون ثبت اختراع شده است.

هنری فورد که خط توليد اتوموبيل را ابداع کرد. به اين فکر افتاد که تفکر رايج که اين بود که کارگر بايد به محل کار برود را معکوس کند و محل کار را به نزد کارگر بياورد.

وقتی اساس اين ابزار را بدانيد، می توانيد خودتان با توجه به محيط، بازيها و ابزارهای خاص خلق کنيد. (به هر حال کار ما خلاقيت است). چند وقت پيش در خيابان قدم می زديم، به پسر 6 ساله ام گفتم بيا يک بازی بکنيم، بگو يک خانه چه چيزهائی دارد. او گفت در ديوار.. گفتم حالا اينها را عکس کن. گفت خانه ای که در نداشته باشد، پرسيدم: اونوقت چطور داخل خانه می روی. و رشته تخيل خلاق او شروع به پرواز کرد که حتی شنيدنش برای من لذت بخش بود.

مهارتهای تفکر خلاق


قبلا بحث کرديم که خلاقيت قابليتی ذهنی است که کمک می کند دريافتی نو از دنيای اطراف داشته باشيم. اين نو بودن می تواند در عمق يا در سطح باشد. در سطح به اين معنی است که بتوانيم چيز يا مفهومی را ادارک کنيم که تا به حالا درکش نکرده بوديم. و در عمق به اين معنی است که آنچه که قبلا درک کرده بوديم، بتوانيم به گونه ای جديد درک کنيم.

اين نکته را که گفتم به ياد داستانی از اسکار وايلد افتادم. اما قبل از داستان اجازه دهيد کمی از اسطوره شناسی يونان برايتان بگويم. در اسطوره يونان "نارسيسوس" (که به معنی گل نرگس است.) مردی بود به غايت زيبا و در عين حال خود شيفته. ( و به همين خاطر در روانشناسی به کسانی که خيلی خود شيفته هستند ،می گويند نارسيسيزم دارند.) زنی به نام اکو (که در داستان ديگری مورد نفرين "هرا" قرار گرفته بوده و فقط می توانسته حرف ديگران را تکرار کند و قادر نبوده حرفی از خود بزند) شيفته نارسيسوس می شود. ولی نارسيسوس به او بی محلی می کند. اکو چنان ناراحت می شود که به ته غار می رود و تا امروز هم همانجاست. (به همين خاطر وقتی در غاری صدا می کنيد صدای اکو را می شنويد.) ونوس از اين عمل نارسيسوس خيلی ناراحت می شود و قول می دهد که نارسيسوس را نفرينی سخت کند. او را نفرين می کند تا عاشق کسی بشود که هر گز به او نرسد. نارسيسوس روزی بر روی رودخانه ای سر خم می کند تا آب بنوشد. و وقتی تصوير خود را در آب می بيند، چنان شيفته خود می شود که ديگر نمی تواند حرکت کند. حيوانات جنگل دلشان به حال او می سوزد و از خدايان می خواهند که او را از اين حالت در اوردند. خدايان هم او را به گل نرگس تبديل می کنند. به همين خاطر کنار رودخانه ها گل نرگس را می بينيد که سر در آب خم کرده است.

اسکار وايلد اين داستان را اين گونه تمام می کند. روزی حيوانات به سراغ رودخانه می آيند و می گويند تو که هر روز نارسيسوس را می ديدی حتما خيلی از اين موضوع لذت می بردی.

رودخانه پاسخ می دهد:"نارسيسوس؟ من اصلا متوجه او نشده بودم، من فقط در چشمان او خودم را نگاه می کردم!!!)

اين چرخش در نگاه ،فکر نمی کنم احتياج به توضيح داشته باشد. اسکار وايلد يک موضوع را از ديد ديگری نگاه کرده، يعنی عمق نگاه خود را عوض کرده است و داستانی خلق کرده است.

برای تقويت اين نوع نگاه ، ابزارهائی دراختيار داريم که به پرورش مهارت تفکرخلاق می پردازد. به ياد داشته باشيم که مهارت تفکر خلاق با خود خلاقيت فرق می کند. مهارت تفکر خلاق آن چيزی است که فرا می گيريم تا خلاقيت ما تقويت شود.

تمامی مهارتها برای فرا گيری نياز به زمان دارند و هر کسی با فراگرفتن اين مهارت ها، بسته به استعداد ذاتی، استفاده ای متفاوت از آن می کند. مثل مهارت شنا کردن : با خواندن در مورد شنا کردن ، نمی توان شناگر شد. بايد بياموزيد، بايد تمرين کنيد و به مرور زمان اين مهارت را فرا بگيريد. کسانی هستند که بعد از فراگرفتن مهارت با تمرين مداوم به سطح ملی می رسند. کسانی هم هستند که تا اين حد ياد می گيرند که بتوانند در حد متعارف شنا کنند و از آن لذت ببرند.

مهارتهای تفکر خلاق هم همينطور هستند. بايد برا فراگرفتن آنها زمان صرف کرد، تمرين کرد و بعد از تسلط بر آنها، بسته به استعداد ذاتی خلاقمان، ممکن است دستيابی بزرگ يا در سطح خودمان داشته باشند.

چند پست بعدی را به ابزارهائی اختصاص می دهم که مهارتهای تفکر خلاق را تقويت می کنند.



عکس اين صفحه: اگر سهراب می گويد چرا در قفس هيچ کس کرکس نيست، من می گويم چرا هيچکس کلاغ نگه نمی دارد. آيا کلاغها قشنگ نيستند؟

Wednesday, April 30, 2008

خلاقيت و اعتماد به نفس


توی مدرسه به دخترم گفتند که داستان بنويسند، او هم داستانی نوشت. داستان او و يکی ديگر از بچه ها مورد قبول قرار گرفت قرار شد باز نويسی شود تا برای منطقه فرستاده شود. ديروز دخترم آمد و گفت که معلم کتاب خوانی من داستان را به کلی عوض کرده اگر اين طور باشد من نمی خواهم اين داستان به اسم من برود برای مسابقه. نمی دانيد که چقدر از اين تصميمش کيف کردم. اين اعتماد به نفسی است که می تواند خلاقيت را پيش ببرد. همين امروز اولين کاری که کردم رفتم مدرسه، و خواستم که معلم کتاب خوانيشان را ببينم. به او گفتم که اگر داستان دخترم قرار است انقدر دستگاری شود، او ترحيج می دهد که داستانش درمسابقه شرکت نکند. او هم قبول کرد که داستان را کاملا در اختيار دخترم قرار دهد و او هر طور خواست بازنويسيش کند و برای مسابقه بفرستد.

Saturday, April 19, 2008

خلاقيت، ارزش، نوآوری و ترس


بارها هنگام بحث در مورد خلاقيت ترسی را در مخاطبانم ديدم. آنهائی که به من لطف بيشتری داشتند رک و پوست کنده به من گفته اند که از اين جور خلاقيت وحشت دارند. من منشاء ترس آنها را در دو چيز می بينم.

گروهی از افراد خلاقيت را با يکی از محصولات آن يعنی نوآوری اشتباه می گيرند. نوآوری می تواند يکی از خروجيهای تفکر خلاق باشد. نو آوری محصول يا فرآيندی است که سه خصيصه اصلی داشته باشد: نو باشد، مفيد باشد، و پول بسازد. بله درست شنيديد پول بسازد. اگر چيزی پول نسازد نوآوری نيست. اين جاست که بحث ارزشهای فردی و عقيدتی پيش می آيد. نوآوريها می توانند با ارزشهای عقيدتی و اخلاقی جامعه خاص تداخل داشته باشند. يعنی نوآوری که در جامعه ای کاملا مورد قبول است ممکن است در جامعه ديگر به کلی رد شود. (البته اين مانع از اين نمی شود آن محصول يا فرآيند نوآورانه باشد.) شايد لازم باشد در جامعه ارگانهای ديگری نقش ارزش گزاری روی نوآوريها را به عهده بگيرند، يا مثل جوامع دموکراتيک اين کار را به عهده مردم بگزاريم. کاری به اين کارها نداريم. ولی يادمان باشد، آن چه که به مذاق بعضی خوش نمی آيد، خلاقيت نيست، نوآوریِ حاصل از آن است. خلاقيت گونه ای قدرت ذهنی است که با آن می توان چيزهای جديد را ديد. اين که اين قدرت ذهنی در کجا استفاده شود، ربطی به خود قدرت ندارد. مثل توان رانندگی می ماند، شما وقتی به کسی رانندگی ياد می دهيد، از او نمی پرسيد که می خواهد آمبولانس براند، يا با ماشين برود بانک را بزند. آموزشگاه رانندگی وظيفه دارد رانندگی ياد بدهد، جاهای ديگری در جامعه وظيفه دارند که ياد بدهند که دزدی بد است. ما هم وظيفه داريم توان ذهنی خلاقيت را در کودکانمان ايجاد کنيم.

منشاء دومی که برای ترس از خلاقيت شناختم، ترس از اشتباه کردن است، يا بهتر بگويم، دادن مجوز انجام اشتباه. اين ترس را وقتی می بينم که می گوييم درخلاقيت بايد برای اشتباه کردن آماده باشيم، نبايد اشتباه کردن را تنبيه کنيم. اين جاست که مخصوصا کسی که بچه داشته باشد، مستقيم حواسش می رود پی مواد مخدر و با خودش می گويد: "اين يارو می گه ، بچه من اگر خواست هرويين هم بکشد، بايد به او اجازه بدهم اين کار را بکند، تا خلاق بشه." بدبختی اين است که اين را با خودش می گويد و هيچوقت بلند نمی گويد.

همانطور که گفتيم خلاقيت توانی ذهنی است ، ولی به هيچ وجه در زندگی برای پيشرفت کافی نيست. خلاقيت در کنار توانائييهای ديگر ذهنی و شناختی می تواند به رشد منجر شود. من بارها گفتم که خلاقيت به تنهائی آدم را بدبخت می کند. برای همين هم است که "شش کلاه تفکر" را دوست دارم. پس در زمانی که به خلاقيت فکر می کنيم بايد ترس از اشتباه را کنار بگذاريم، ولی اين دليل نمی شود که هر چيز نوئی که تفکر خلاق برای ما به ارمغان آورد، وارد عمل کنيم. اين جاست که انواع ديگر تفکر (به حد تعادل) وارد عمل می شوند. ولی بايد حواسمان باشد، زمانی که صلاح ديديم که زمان استفاده از مهارت تفکر خلاق و قابليتهای ذهنی خلاقمان است، بايد ترس از اشتباه، و حتی بحث ارزش را کنار بگذاريم. يادمان باشد، در جائی ديگر و زمانی ديگر در ذهنمان به اين مسائل در حد لازم پرداخته خواهد شد.

عکس اين صفحه را از معبدی در تايلند گرفتم. در اين معبد رسم بر اين است که مبلغی برای کمک به معبد می پردازی و در عوض يک دسته سکه میگيری (که بر حسب اتفق می تواند اين دسته حاوی 81 يا 82 سکه باشد.) در جلوی رويت 81 ظرف برنزی قرار دارد. نيت می کنی، و در هر ظرف يک سکه می اندازی، اگر در آخر کار سکه ای در دستت باقی نماند، نيتت برآورده می شود، اگر باقی ماند، نيتت برآورده نمی شود. به خود اين رسم کاری ندارم، ولی صدائی که در معبد از انداختن سکه در ظرف برنزی بلند شده بود، واقعا شنيدنی بود.

Thursday, April 3, 2008

نقل قولهائی از اينشتين


در جائی به اين هشت نقل قول از اينشتن رسيدم. در مورد هر کدام از آنها می توان کلی چيز نوشت. واقعا الهام بخشند:

  1. تخيل مهم تر از دانش است.
  2. واقعيت توهمی بيش نيست، البته توهمی بسيار پايدار.
  3. ضعف در نگرش به ضعفِ شخصيت می انجامد.
  4. کسی که تا به حال خطا نکرده، حتما هيچ کار جديدی انجام نداده است.
  5. صلح را نمی توان به زور حفظ کرد. صلح فقط با درک (متقابل) به دست می آيد.
  6. نمی توان مشکل را با همان ذهنيتی که هنگام خلق آن داشتيم حل کنيم.
  7. اگر الف را مساوی موفقيت در زندگی بگيريم و بگوييم که الف مساوی جمع ب، ج و د است، در آن صورت ب معادل کار، ج معادل بازی و د معادل "قفل دهنت را بنداز" است.
  8. مهمترين چيز اين است که هيچ وقت دست از سوال کردن برنداريد. به علت مهمی کنجکاوی در وجودمان نهاده شده است.

Tuesday, April 1, 2008

خلاقيت و آقای شصت چی


می گويند خلاقيت در سه حوزه است، انگليسيها می گويند در سه تا پی.

Product, process and people

اولی که کاملا واضح است يعنی ممکن است در به وجود آوردن يک محصول جديد خلاقيت خود را نشان دهيد. داستانی بنويسيد، ماشين جديدی اختراع کنيد، آهنگی بسازيد. درتمام اين کارها شما با خلاقيت خود محصولی جديد آفريديد.

اما خلاقيت شما ممکن است در فرآيندها باشد، يعنی کاری را که ديگران قبلا انجام می دادند، شما همان کار را از طريقی جديد ولی راحت تر به انجام برسانيد. هنری فورد که خط توليد را وارد صنعت ماشين سازی کرد، هيچ محصول جديدی نساخت، بلکه فرآيند جديدی را در توليد محصولی که قبلا توليد می شد وارد کرد. (البته بگذريم از اين که خيليها می گويند خط توليد را هم کس ديگری قبل از او اختراع کرده بود.)

اما خلاقيت سوم در افراد است. وقتی کسی را به عنوان خلاق شناختيم آن وقت هر کاری که بکند انتظار داريم جديد باشد. بعد از اين که پيکاسو به عنوان نقاش مشهور شد مردم کارهای او را به شکل ديگری نگاه می کردند. خانم مدونا در سال 1984 با آلبوم like a virgin مشهور شد، مردم برگشتند آلبومی که او سال قبل به نام مدونا داده بود و اصلا با اقبالی روبرو نشده بود، خريداری کردند. در واقع گاهی اين طور به نظر می آيد که کسی که شانس بياورد و نامش به عنوان خلاق ثبت شود، هر کاری که بکند، از اقبال بيشتری روبرو خواهد شد.

من فکر می کنم آقای مهران مديری هم از اين خوش شانس بهره برده است. خلاقيتی که او در کارهائی مثل نوروز 72 يا پاورچين ارائه داد، باعث شده که هر مزخرفی (مثل مرد هزار چهره) را روی صفحه تلويزيون ببرد، مردم به تماشايش بنشينند.