Saturday, April 19, 2008

خلاقيت، ارزش، نوآوری و ترس


بارها هنگام بحث در مورد خلاقيت ترسی را در مخاطبانم ديدم. آنهائی که به من لطف بيشتری داشتند رک و پوست کنده به من گفته اند که از اين جور خلاقيت وحشت دارند. من منشاء ترس آنها را در دو چيز می بينم.

گروهی از افراد خلاقيت را با يکی از محصولات آن يعنی نوآوری اشتباه می گيرند. نوآوری می تواند يکی از خروجيهای تفکر خلاق باشد. نو آوری محصول يا فرآيندی است که سه خصيصه اصلی داشته باشد: نو باشد، مفيد باشد، و پول بسازد. بله درست شنيديد پول بسازد. اگر چيزی پول نسازد نوآوری نيست. اين جاست که بحث ارزشهای فردی و عقيدتی پيش می آيد. نوآوريها می توانند با ارزشهای عقيدتی و اخلاقی جامعه خاص تداخل داشته باشند. يعنی نوآوری که در جامعه ای کاملا مورد قبول است ممکن است در جامعه ديگر به کلی رد شود. (البته اين مانع از اين نمی شود آن محصول يا فرآيند نوآورانه باشد.) شايد لازم باشد در جامعه ارگانهای ديگری نقش ارزش گزاری روی نوآوريها را به عهده بگيرند، يا مثل جوامع دموکراتيک اين کار را به عهده مردم بگزاريم. کاری به اين کارها نداريم. ولی يادمان باشد، آن چه که به مذاق بعضی خوش نمی آيد، خلاقيت نيست، نوآوریِ حاصل از آن است. خلاقيت گونه ای قدرت ذهنی است که با آن می توان چيزهای جديد را ديد. اين که اين قدرت ذهنی در کجا استفاده شود، ربطی به خود قدرت ندارد. مثل توان رانندگی می ماند، شما وقتی به کسی رانندگی ياد می دهيد، از او نمی پرسيد که می خواهد آمبولانس براند، يا با ماشين برود بانک را بزند. آموزشگاه رانندگی وظيفه دارد رانندگی ياد بدهد، جاهای ديگری در جامعه وظيفه دارند که ياد بدهند که دزدی بد است. ما هم وظيفه داريم توان ذهنی خلاقيت را در کودکانمان ايجاد کنيم.

منشاء دومی که برای ترس از خلاقيت شناختم، ترس از اشتباه کردن است، يا بهتر بگويم، دادن مجوز انجام اشتباه. اين ترس را وقتی می بينم که می گوييم درخلاقيت بايد برای اشتباه کردن آماده باشيم، نبايد اشتباه کردن را تنبيه کنيم. اين جاست که مخصوصا کسی که بچه داشته باشد، مستقيم حواسش می رود پی مواد مخدر و با خودش می گويد: "اين يارو می گه ، بچه من اگر خواست هرويين هم بکشد، بايد به او اجازه بدهم اين کار را بکند، تا خلاق بشه." بدبختی اين است که اين را با خودش می گويد و هيچوقت بلند نمی گويد.

همانطور که گفتيم خلاقيت توانی ذهنی است ، ولی به هيچ وجه در زندگی برای پيشرفت کافی نيست. خلاقيت در کنار توانائييهای ديگر ذهنی و شناختی می تواند به رشد منجر شود. من بارها گفتم که خلاقيت به تنهائی آدم را بدبخت می کند. برای همين هم است که "شش کلاه تفکر" را دوست دارم. پس در زمانی که به خلاقيت فکر می کنيم بايد ترس از اشتباه را کنار بگذاريم، ولی اين دليل نمی شود که هر چيز نوئی که تفکر خلاق برای ما به ارمغان آورد، وارد عمل کنيم. اين جاست که انواع ديگر تفکر (به حد تعادل) وارد عمل می شوند. ولی بايد حواسمان باشد، زمانی که صلاح ديديم که زمان استفاده از مهارت تفکر خلاق و قابليتهای ذهنی خلاقمان است، بايد ترس از اشتباه، و حتی بحث ارزش را کنار بگذاريم. يادمان باشد، در جائی ديگر و زمانی ديگر در ذهنمان به اين مسائل در حد لازم پرداخته خواهد شد.

عکس اين صفحه را از معبدی در تايلند گرفتم. در اين معبد رسم بر اين است که مبلغی برای کمک به معبد می پردازی و در عوض يک دسته سکه میگيری (که بر حسب اتفق می تواند اين دسته حاوی 81 يا 82 سکه باشد.) در جلوی رويت 81 ظرف برنزی قرار دارد. نيت می کنی، و در هر ظرف يک سکه می اندازی، اگر در آخر کار سکه ای در دستت باقی نماند، نيتت برآورده می شود، اگر باقی ماند، نيتت برآورده نمی شود. به خود اين رسم کاری ندارم، ولی صدائی که در معبد از انداختن سکه در ظرف برنزی بلند شده بود، واقعا شنيدنی بود.

Thursday, April 3, 2008

نقل قولهائی از اينشتين


در جائی به اين هشت نقل قول از اينشتن رسيدم. در مورد هر کدام از آنها می توان کلی چيز نوشت. واقعا الهام بخشند:

  1. تخيل مهم تر از دانش است.
  2. واقعيت توهمی بيش نيست، البته توهمی بسيار پايدار.
  3. ضعف در نگرش به ضعفِ شخصيت می انجامد.
  4. کسی که تا به حال خطا نکرده، حتما هيچ کار جديدی انجام نداده است.
  5. صلح را نمی توان به زور حفظ کرد. صلح فقط با درک (متقابل) به دست می آيد.
  6. نمی توان مشکل را با همان ذهنيتی که هنگام خلق آن داشتيم حل کنيم.
  7. اگر الف را مساوی موفقيت در زندگی بگيريم و بگوييم که الف مساوی جمع ب، ج و د است، در آن صورت ب معادل کار، ج معادل بازی و د معادل "قفل دهنت را بنداز" است.
  8. مهمترين چيز اين است که هيچ وقت دست از سوال کردن برنداريد. به علت مهمی کنجکاوی در وجودمان نهاده شده است.

Tuesday, April 1, 2008

خلاقيت و آقای شصت چی


می گويند خلاقيت در سه حوزه است، انگليسيها می گويند در سه تا پی.

Product, process and people

اولی که کاملا واضح است يعنی ممکن است در به وجود آوردن يک محصول جديد خلاقيت خود را نشان دهيد. داستانی بنويسيد، ماشين جديدی اختراع کنيد، آهنگی بسازيد. درتمام اين کارها شما با خلاقيت خود محصولی جديد آفريديد.

اما خلاقيت شما ممکن است در فرآيندها باشد، يعنی کاری را که ديگران قبلا انجام می دادند، شما همان کار را از طريقی جديد ولی راحت تر به انجام برسانيد. هنری فورد که خط توليد را وارد صنعت ماشين سازی کرد، هيچ محصول جديدی نساخت، بلکه فرآيند جديدی را در توليد محصولی که قبلا توليد می شد وارد کرد. (البته بگذريم از اين که خيليها می گويند خط توليد را هم کس ديگری قبل از او اختراع کرده بود.)

اما خلاقيت سوم در افراد است. وقتی کسی را به عنوان خلاق شناختيم آن وقت هر کاری که بکند انتظار داريم جديد باشد. بعد از اين که پيکاسو به عنوان نقاش مشهور شد مردم کارهای او را به شکل ديگری نگاه می کردند. خانم مدونا در سال 1984 با آلبوم like a virgin مشهور شد، مردم برگشتند آلبومی که او سال قبل به نام مدونا داده بود و اصلا با اقبالی روبرو نشده بود، خريداری کردند. در واقع گاهی اين طور به نظر می آيد که کسی که شانس بياورد و نامش به عنوان خلاق ثبت شود، هر کاری که بکند، از اقبال بيشتری روبرو خواهد شد.

من فکر می کنم آقای مهران مديری هم از اين خوش شانس بهره برده است. خلاقيتی که او در کارهائی مثل نوروز 72 يا پاورچين ارائه داد، باعث شده که هر مزخرفی (مثل مرد هزار چهره) را روی صفحه تلويزيون ببرد، مردم به تماشايش بنشينند.

Monday, March 31, 2008

من و آدمهای پرت و پلا


دو جلسه برای معلمان دبستانی که دخترم در آن درس می خواند در مورد خلاقيت صحبت کردم. وقتی به موضوع شکستن الگوها و نقش آن در خلاقيت رسيدم تعريف کردم که در کارگاهی که برای بزرگسالان داشتم، کودک کلاس پنجمی که به خاطر تعطيلی مدرسه مجبور شده بود در کارگاه باشد به من گفت: يک بار يک نفر پيدا شده که به حرفهايم گوش بدهد. (منظورش من بودم.)

اين را که تعريف کردم مدير دبستان گفت:" پس شما بايد ميانه تان با آدمهای پرت و پلا خيلی خوب باشد.

حرفش را به حساب تعريفی از خودم گذاشتم، و تاييد کردم.

چرا آموزش خلاقيت؟


جالب است که بارها برايم پيش آمده وقتی از روشهای تفکر خلاق و آموزش آن صحبت می کنم، طرف مقابل از من پرسيده :"مگر خلاقيت آموختنی است؟" پيش فرض غالب اين است که عده ای نابغه هستند که خلاقيت دارندو بقيه هم ول معطلند.

من مَثَل ماشين و رانندگی را در اين مورد خيلی دوست دارم: استعداد ذاتیِ خلاقيت مثل ماشين می ماند. شما ممکن است ماشينی مثل BMW داشته باشيد يا فولکس قورباغه ای. مهارتهای تفکر خلاق مثل رانندگی است. اگر شما بهترين ماشين را داشته باشيد ولی مهارتهای رانندگی را ندانيد، ممکن است به نسبت کسی که فولکس دارد ولی رانندگی می داند، استفاده کمتری از ماشينتان ببريد. برای همين فراگرفتن مهارتهای تفکر خلاق برای هر فردی با هر مقدار استعدادِ خلاقيت می تواند مفيد باشد.

Saturday, March 29, 2008

يک معما و تفکر جانبی


گروهی از معماها، جوکها و داستانها هستند که تفکر جانبی ما را فعال می کنند. حالا اگر بپرسيد تفکر جانبی چيست، بايد بگويم اين را هم بگذاريد روی چيزهای که قول دادم در پستهای آينده در موردش بنويسم. ولی همين قدر بدانيد که تفکر جانبی که در مقابل تفکر عمودی قرار می گيرد، گونه ای تفکر است که با تفکر استدلالیِ نقادِ روزانه ما فرق می کند. از اين به بعد هر چند وقت يک بار يکی از اين معما ها يا داستانها را در وبلاگم می گذارم:
اگر پشت در اتاقی قرار داشته باشيد که هيچ درزی برای ديدن نور داخل آن نباشد و پشت در سه کليد برق باشد و بخواهيد فقط با يک بار باز کردن در بفهميد کدام کليد چراغ اتاق را روشن می کنيد چه می کنيد؟ پيش فرض اين است که وقتی که در را باز می کنيد اجازه بازی با کليدها را نداريد و فقط قبل از باز کردن در می توانيد اين کار را بکنيد.

مدرسه و خلاقيت


ديشب به طور اتفاقی به سخنرانی از آقای "سِر کن رابينسون" برخوردم (که مطمئنا ارتباطی با املاک رابينسون ندارد)، که خواب را از سرم پراند و باعث شد تا ساعت 5 صبح مطلب بخوانم و بنويسم.

اين آقا يکی از متخصصين خلاقيت است و عنوان سر يا شواليه را هم به همين خاطر گرفته است. اگر اطلاعات بيشتری از او می خواهيد اين لينک شما را به صفحه مربوط به او در ويکی پديا راهنمائی می کند.

اصل سخنرانی آقای رابينسون را می توانيد در اين لينک پيدا کنيد که قابليت دانلود هم به شما می دهد. (من تا حالا سه بار تماشايش کردم.) کل سخنرانی بيست دقيقه است ولی کلی مطلب در آن است. من سعی کردم خلاصه ای از مطالب آن را به زبان خودم در زير بياورم. ولی اگر می توانيد اصلش را ببينيد، توصيه می کنم حتما اين کار را بکنيد، چون جذبه اين فرد در سخنرانيش واقعا آموزنده است.

برداشتی کاملا شخصی از سخنرانی کن رابينسون با عنوان : "آيا مدارس ما خلاقيت را می کشند؟" در فوريه 2006

بحث در مورد آموزش کودکان و خلاقيت است. واقعيت اين است که بچه ها قابليت فوق العاده ای برای خلاقيت دارند. ولی متاسفانه سيستم آموزشی نه تنها اين قابليتها را پرورش نمی دهد بلکه باعث از بين رفتن آن نيز می شود. به قول پيکاسو همه ما هنرمند زاده می شويم، هنر ما اين است که اين قابليت را تا بزرگسالی حفظ کنيم.

به نظر می رسد اهميت خلاقيت و آموزش آن در عصر حاضر به اندازه اهميت آموزش خواندن و نوشتن به کودکان است. شايد اين نکته باعث تعجبتان شود ولی آن چه در ادامه می نويسم شايد بتواند شما را متقاعد کند.

شايد اين داستان بتواند به خوبی جسارت کودکان در خلاقيت را نشان دهد: در کلاس درسی معلمی به سراغ بچه شش ساله ای در ته کلاس می رود که نقاشی می کرده و از او می پرسد :"چه می کشی؟" کودک پاسخ می دهد:"خدا را!" معلم می گويد:"ولی تا حالا کسی خدا را نديده است." کودک پاسخ می دهد: "اگر کمی صبر کنند خواهند ديد."

مهمترين چيز در مورد بچه ها اين است که از اشتباه کردن يا بر راه خطا بودن نمی ترسند، حتی اگر قرار باشد خدا را نقاشی کنند. مطمئن باشيد که اگر آمادگی خطا کردن را نداشته باشيد، هيچوقت ايده بکر و نوئی به مغزتان خطور نخواهد کرد. نمی خواهم بگويم همه آنهائی که خطا می کنند ايده نو دارند، اما اگر خطا نکنيد، مسلما ايده نوئی به ذهنتان خطور نمی کند. اما در سيستم آموزش اين جسارت را از کودکان می گيرند. نا بخشودنی ترين گناه در سيستم آموزشی "اشتباه کردن" است. دوست داريم کودکانمان هميشه نمره بيست بگيرند، يعنی هيچ خطائی نداشته باشند. اين همان جائی است که می توان گفت سيستم آموزشی نه تنها دانش آموزان را به سوی خلاقيت راهنمائی نمی کند، بلکه خلاقيتی که دارند را هم از آنها می گيرد.

در تمام دنيا اگر سيستم آموزش دبستانی را نگاه کنيد، سلسله مراتب خاصی را می بينيد: در راس هرم آموزش زبان و حساب قرار دارد (فارسی و رياضی) در مرحله پايين تر علوم انسانی (جغرافيا، مدنی، تاريخ) و در آخر هرم هم هنر قرار دارد. حتی در قسمت هنر هم سلسله مراتب خاصی برقرار است به طوری که نقاشی در بالا و موسيقی و رقص در پايين قرار دارند. چرا نبايد در سيستم آموزشی رقص همان جايگاهی را که حساب دارد داشته باشد؟ اين سيستم آموزشی به اين معنی است که ما در کل بدن انسان فقط به سرش اهميت می دهيم، آنهم فقط يک طرفش (يعنی فقط به مغز چپ).

در واقع وقتی که خوب نگاه می کنيم می بينيم هدف آموزش در تمام دنيا توليد "استادان دانشگاه" است. در واقع استادان دانشگاه فقط از سرشان آن هم فقط يک طرفش استفاده می کنند. برای آنها بدن فقط وسيله ای است که سرشان را ببرد سر کلاس! استادان دانشگاه خيلی دوست داشتنی و شريف هستند (وخيلی از آنها از دوستان من هستند، يواشکی بگم که خودمم زمانی يکی از آنها بودم) ولی اين دليل نمی شود که حس کنيم هدف تمام خلقت و آموزش ما ايجاد استاد دانشگاه است.

چرا سيستم آموزش چنين است؟ واقعيت است که پايه سيستم آموزش کنونی به اوائل قرن نوزدهم و شروع صنعتی شدن باز می گردد. اين سيستم آموزش برای برطرف کردن نيازهای جامعه صنعتی است. آن چه در جامعه صنعتی القا می شود اين است که اگر کاری که دوست داری را بکنی، در آينده حرفه ای نخواهی داشت. من خودم چنين آموزشی را به دخترم دادم. او به من گفت که می خواهد نويسنده شود و من به او گفتم که کار ديگری بايد داشته باشی، بعد می توانی نويسندگی هم بکنی. (البته بعد به اين ترتيب استدلالم را اصلاح کردم که اگر می خواهی نويسنده باشی، نمی توانی کنج خانه بنشينی، بايد از جائی تجربه لازم برای نوشتن را کسب کنی، و حرفه ات اين کمک را به تو خواهد کرد. ) مساله دوم در جامعه صنعتی اين است که سيستم آموزشی برای ورود به دانشگاه طراحی شده است. به همين خاطر آدمهای باهوش و با استعدادی در مدارس داريم که فقط به اين خاطر که استعداد آنها در جائی غير از دانشگاه بايد متبلور شود، فکر می کنند با هوش نيستند.

بحث مهم جامعه شناسی اين است که به طور قطع ما جامعه صنعتی را پشت سر گذاشتيم و وارد دوره ای شده ايم که عصر دانش ناميده می شود. (حتما در چندين پست به اين مطلب خواهم پرداخت، چرا که فکرمی کنم که دانستن اين که چه جامعه ای در پيش رويمان است، در موفقيت همه ما موثر خواهد بود.) همانطور که در جای ديگری که به بحث در مورد کتاب عادت هشتم آقای کاوی پرداختم گفتم، خيلی از مشکلات ما اين است که با پيش فرضهای جامعه صنعتی (مانند طريقه کنونی تحصيل دبستانهايمان) می خواهيم مشکلات جامعه دانش را حل کنيم. اين پيش فرضها به درد جامعه دانش نمی خورد.

در آينده مدرک دانشگاهی ارزشی نخواهد داشت. طليعه اين بی ارزشی را اکنون هم می توانيم ببينيم. ما دچار تورم مدرک تحصيلی هستيم. همه اينها به اين خاطر است که دانشگاههای ما کسانی را می پروراند که به درد جامعه ای می خورند که به گذشته تعلق داشته است يعنی جامعه صنعتی.

آخرين مطلب اين که برداشتی که از هوش داشتيم به کلی تغيير کرده، هوش فقط آن چيزی نيست که به استدلال و حل مسائل رياضی کمک می کند، هوش سه خاصيت مهم دارد:

اولا: متنوع است. هوش می تواند شنيداری، حرکتی، ديداری يا عاطفی باشد.
  1. دوما: هوش ديناميک است. هوش متعامل است. اين آن چيزی است که در جای ديگر تحت عنوان اثر مديچی به آن پرداخته ام.
  2. سوما: هوش منحصر به فرد است. برای همين بايد مواظب باشيم که بچه های باهوشمان به خاطر فرديتشان مهر بيگانه از بقيه کلاس را نخورند. خانم "جيليان لين" يک طراح حرکات موزون تئاتری مشهور و مولتی ميليونر است. ( می توانيد صفحه مرتبط به او در ويکی پديا را اينجا ببينيد.) او تعريف می کند که وقتی بچه بود، معلم کلاس به خاطر اين که سر کلاس آرام نمی نشسته او را به همراه پدر مادرش به روانپزشک معرفی می کند. (اگر الان بود حتما به عنوان بچه بيش فعال می بستنش به پرومتازين) بعد از کلی بحث پزشک از پدر و مادرش می خواهد که از اتاق بيرون بيايند و قبل از خارج شدن راديو داخل اتاق را روشن می کند. وقتی از لای در نگاه می کنند می بينند اين دختر به آهنگ راديو (که قطعا "اندک اندک جمع مستان می رسند" نبوده) شروع به رقص می کند. پزشک به پدر و مادرش می گويد دختر شما بيمار نيست او استعداد رقص دارد. او را از مدرسه بيرون بياوريد و به مدرسه رقص ببريد. و آنها همين کار را کردند.

نکته آخر: آموزش کنونی ما انسانهائی را پرورش می دهد که اصلا به درد جامعه متغير آينده نمی خورند. به قول سالک اگر کل حشرات را از صحنه روزگار حذف کنيم، بعد از 50 سال تمامی موجودات زمين از بين خواهند رفت. اگر انسان را از صفحه روزگار حذف کنيم، بعد از 50 سال تمامی موجودات شکوفا خواهند شد. " آموزش کنونی چنين انسانهائی می آفريند. ما به انسانهائی احتياج داريم که نقش بهتری را ايفا کنند.