Tuesday, December 1, 2009

پيشرفت در تدريس


سال 1381 بعد از 12 سال تدريس در دانشگاه به خاطر کاری که به من پيشنهاد شده بود، از تدريس کناره گرفتم. سال قبل کلاسی در سال دوم راهنمائی گرفتم و امروز رفتم سر کلاس دوم دبستان. و الان ذره ای از سير اتفاقاتی که من را از دانشگاه بيرون و به اين جا کشيد، ناراحت نيستم.

عکس اين صفحه بچه های کلاس دوم دبستانی که با آن ها برای نمايشگاهشان کار می کنم را نشان می دهد.

Sunday, November 29, 2009

خلاقيت برای راننده های تاکسی


از فرودگاه که سوار تاکسی شدم، راننده شروع کرد به سوال کردن که کجا بودی، چرا بودی و من هم گفتم رفته بودم برای کارگاه خلاقيت، بعد پرسيد مدرک شما چيست. من هم که از مورد سوال کردن خوشم نمی آيد پاتک زدم، گفتم خلاقيت يعنی اين که کار متفاوت بکنی، بعد پرسيدم اگر در تاکسی خودت بخوای کار متفاوت کنی چه می کنی؟ انقدر سمج نگاهش کردم که جواب بده که بالاخره گفت: ای آقا انقدر فکرمون درگير چيزهای مختلفه که به اين کارها نمی رسيم (تا اين جا تا حدی از سوالات اولش پشيمان شده بود.) بعد شروع کردم تا رسيدن به خانه در مورد خلاقيت برايش حرف زدم. (وقتی به خانه رسيدم، به کلی از پرسيدن سوالاتش پشيمان شده بود.)

اين عکس هم از دشتهای اطراف ايلام است

خلاقيت وابسته به حوزه است


تابستان که در شيراز برای دانشجويان کارگاه داشتيم، ديدم که رييس دانشگاه علوم پزشکی هم بر اين باور غلط است که کسی که خلاق باشد، يعنی در تمام حوزه ها خلاق است. يعنی دانشجوی پزشکی خلاق، حتما در نقاشی، در داستان نويسی، در مديريت ، درهمه چيز خلاق است. هر چه بحث کردم و استدلال کردم که خلاقيت وابسته به حوزه است و هر کسی در حوزه و زمينه خاصی خلاق است، آقا سر حرف خودش ايستاده بود.

هفته قبل در ايلام کارگاه داشتم، راننده دانشگاه ساعت 11 شب من را از فرودگاه کرمانشاه برداشت تا به ايلام ببرد، به سفارش راننده آژانسِ کنارِ محل کارم که گفته بود، نمی خوابی و تا ايلام با راننده حرف می زنی که خوابش نبرد، شروع کردم به صحبت با او، از مجموعه صحبتهايم دو صفحه کامل مطلب نوشتم. شايد بعضی از آنها را بعدا پست کنم، ولی اين جا فقط به قسمتی از صحبتهايش می خواهم اشاره کنم:

او می گفت که مدرسه که می رفته صدای خوبی داشته ، هميشه در قرائت قرآن رتبه می آورده، در تئاتر هم خوب بوده، يک بار تئاترشان در مدرسه روستا مورد تشويق قرار می گيره و قرار می شود بروند در يکی ديگر از استانها برنامه اجر کنند، ولی به خاطر دعوائی که با روستای مجاور در جريان بوده، اهالی روستای مجاور نگذاشتند که از مسير روستاي آن ها بگذرند و نتوانسته به مسابقه برود. سال اول دبيرستان که بوده، معلمی می زند در گوشش، و او رها می کند و از ترس پدر می رود تهران، کارگری، تا پدرش پيغام می فرستد که کاريش ندارد و می تواند برگردد روستا.

فکر می کنم اگر معلمش می دانست که خلاقيت وابسته به حوزه است. و اجباری نيست که دانش آموز در تمام درسها خلاق و خوب باشد، شايد عاقبت ديگری جز راننده دانشگاه داشت.

عکس اين صفحه را از کوههای اطراف ايلام گرفتم

و اول اسم بود


يکی از موارد نوآوری در اسم است. اين که بتوانيد اسم خوبی برای محصولتان بيافرينيد. اين مطلب را که دو هفته پيش در کارگاهی در اهوزا گفتم، يکی از شرکت کنندگان گفت: "چند روزقبل از جلو آب میوه فروشی رد می شدم، ديدم توی ليست نوشته مخلوط و زير آن نوشته شخلوط، رفتم تو و گفتم يک مخلوط به من بده، بعد گفتم شخلوط ديگه چيه، آب ميوه فروش جواب داد، شخلوط مال اينه که تو رو بکشه تو مغازه!"

عکس اين صفحه را از پل روی کارون در شب گرفتم.

Monday, October 5, 2009

امروز روز خوبيه


سال گذشته در مدرسه پسرم برای بچه های دوم راهنمائی کلاس خلاقيت گذاشتم. کلاس خيلی خوبی بود. من که خيلی لذت می بردم. هم از خواندن نوشته های بچه ها و هم از بودن سر کلاس.
امروز صبح که پسرم را مدرسه گذاشتم، يکی از دانش آموزان سال قبل با من سلام و عليک کرد و بعد دويد رفت به ناظم چيزی گفت. ناظم مدرسه به من گفت: به من می گويند همين الان به آقای راوی بگوييد امسال هم برای ما کلاس بگذاره.
به من که خيلی مزه داد. امروز روز خوبيه.
عکس اين صفحه را از موزه اياصوفيه در اسلامبول گرفتم

Saturday, October 3, 2009

کی چی اختراع کرده؟


روان نويس توسط يک مجسمه ساز اختراع شده است.

دسته تيغ ريش تراشی توسط مسافری دوره گرد

فيلم کداک کروم توسط يک موسيقی دان

تلفن اتوماتيک توسط يک کارمند کفن ودفن

پارکومتر توسط يک ژورناليست

تاير بادی ماشين و دوچرخه توسط يک جراح دامپزشک

صفحه گرامافون توسط تکنيسين تلويزيون

منبع : کتاب how to be innovative and develop great ideas

حالا که چی؟ يکی اين که اگر در هر حرفه ای هستيد، الزامی نداريد که در همان حرفه نوآوری کنيد. دوميش برمی گرده به سوالی که در اين پست مطرح کردم: نظر شما چيه؟


عکس اين صفحه را از يکی از نقش برجسته های کاخ آپادانای شوش که در موزه لوور قرار دارد گرفتم.

لذت اکتشاف 2


حيفم آمد عين جمله فينمن را در مورد برنده شدن جايزه نوبل ترجمه نکنم، جملات بسيار پر معنائی است:
"من از افتخارات خوشم نمی آيد. من کاری که می کنم را ارج می نهم، و از اين که مردم نتايج آن کار را ارج می نهند، و اين که می فهمم تعداد زيادی فيزيک دان از کارم استفاده می کنند، خوش حالم، من به چيز ديگری نياز ندارم، من فکر می کنم هيچ چيز ديگری مطرح نيست. به نظرمن اين که کسی در موسسه سوئدی (نوبل) به اين نتيجه رسيده که کار من انقدر مهم بوده که جايزه ببرد، اصلا اهميتی ندارد، من جايزه ام را قبل از اين گرفته ام. جايزه خودِ لذت اکتشاف است، لحظه پيدا کردن. اينکه ببينی ديگران از آن استفاده می کند- اين ها واقعی هستند، افتخارات، برای من، غير واقعی هستند."
آقای فينمن در ادامه کتابش به روش تدريسش می پردازد. او می گويد بعضيها از تاريخ علم شروع می کنند، بعضی از علم محض. اما آقای فينمن ترجيح می دهد که کاملا درهم و برهم درس بدهد. او می گويد کلاس درس يک دست نيست و هر فردی سليقه ای دارد و برای همين او گاهی از تاريخ علم، و گاهی از فيزيک محض می گويد.
من می خواهم از اين موضوع و آن چه فينمن در مورد بچه هايش می گويد استفاده ای بکنم. فينمن می گويد برای بچه اولش که پسرش بوده، موقع خواب، قوانين علمی را به صورت داستان تعريف می کرده. مثلا از غاری می گفته که وقتی واردش می شوی هوا سرد است و وقتی بيرون می آيی هوا گرم (که منظورش بينی سگ بوده است.) پسرش اين داستانها را خيلی دوست داشته، اما وقتی دخترش به دنيا می آيد، و همين روش را برای او پيش می گيرد، می بيند که دخترش اين روش را دوست ندارد و بيشتر دوست دارد تا از روی کتاب برايش مطلب خوانده شود. نتيجه گيری اين که برای آموزش هر فردی بايد از دريچه شخصيت خودش وارد شد. اين که بتوانيم با يک روش آموزش به همه بياموزيم، (آن چه در مدارسمان انجام می دهند)، کاری غير ممکن است. يا بايد مثل فينمن به آموزش درهم و برهم روی بياوريم، يا آگاهانه تمام دانش آموزان را بشناسيم و بعد به آنها بياموزيم.
نکته ديگری که فينمن می گويد در مورد فرآيند کشف قوانين است. او می گويد من سعی نمی کنم وارد جزييات شوم، اول سعی می کنم فرضيه ای کلی را مطرح کنم يا به قول خودش rough مساله را ببيند. خيلی از ما وقتی می خواهيم مساله ای را بررسی کنيم انقدر به جزييات می پردازيم که ديد کلی را از دست می دهيم.
بخش دوم کتاب همه به پيش بينيهای آقای فينمن از دنيای کامپيوتر در آينده اختصاص دارد. از آن جائی که اغلب پيش بينيهای او محقق شده، دليلی برای ذکر آن ها وجود ندارد، فقط می توان آفرين گفت به داريت و بصيرت اين مرد.
عکس اين صفحه را پاييز سال گذشته در فرودگاه تبريز گرفتم