Sunday, November 29, 2009

خلاقيت وابسته به حوزه است


تابستان که در شيراز برای دانشجويان کارگاه داشتيم، ديدم که رييس دانشگاه علوم پزشکی هم بر اين باور غلط است که کسی که خلاق باشد، يعنی در تمام حوزه ها خلاق است. يعنی دانشجوی پزشکی خلاق، حتما در نقاشی، در داستان نويسی، در مديريت ، درهمه چيز خلاق است. هر چه بحث کردم و استدلال کردم که خلاقيت وابسته به حوزه است و هر کسی در حوزه و زمينه خاصی خلاق است، آقا سر حرف خودش ايستاده بود.

هفته قبل در ايلام کارگاه داشتم، راننده دانشگاه ساعت 11 شب من را از فرودگاه کرمانشاه برداشت تا به ايلام ببرد، به سفارش راننده آژانسِ کنارِ محل کارم که گفته بود، نمی خوابی و تا ايلام با راننده حرف می زنی که خوابش نبرد، شروع کردم به صحبت با او، از مجموعه صحبتهايم دو صفحه کامل مطلب نوشتم. شايد بعضی از آنها را بعدا پست کنم، ولی اين جا فقط به قسمتی از صحبتهايش می خواهم اشاره کنم:

او می گفت که مدرسه که می رفته صدای خوبی داشته ، هميشه در قرائت قرآن رتبه می آورده، در تئاتر هم خوب بوده، يک بار تئاترشان در مدرسه روستا مورد تشويق قرار می گيره و قرار می شود بروند در يکی ديگر از استانها برنامه اجر کنند، ولی به خاطر دعوائی که با روستای مجاور در جريان بوده، اهالی روستای مجاور نگذاشتند که از مسير روستاي آن ها بگذرند و نتوانسته به مسابقه برود. سال اول دبيرستان که بوده، معلمی می زند در گوشش، و او رها می کند و از ترس پدر می رود تهران، کارگری، تا پدرش پيغام می فرستد که کاريش ندارد و می تواند برگردد روستا.

فکر می کنم اگر معلمش می دانست که خلاقيت وابسته به حوزه است. و اجباری نيست که دانش آموز در تمام درسها خلاق و خوب باشد، شايد عاقبت ديگری جز راننده دانشگاه داشت.

عکس اين صفحه را از کوههای اطراف ايلام گرفتم

و اول اسم بود


يکی از موارد نوآوری در اسم است. اين که بتوانيد اسم خوبی برای محصولتان بيافرينيد. اين مطلب را که دو هفته پيش در کارگاهی در اهوزا گفتم، يکی از شرکت کنندگان گفت: "چند روزقبل از جلو آب میوه فروشی رد می شدم، ديدم توی ليست نوشته مخلوط و زير آن نوشته شخلوط، رفتم تو و گفتم يک مخلوط به من بده، بعد گفتم شخلوط ديگه چيه، آب ميوه فروش جواب داد، شخلوط مال اينه که تو رو بکشه تو مغازه!"

عکس اين صفحه را از پل روی کارون در شب گرفتم.

Monday, October 5, 2009

امروز روز خوبيه


سال گذشته در مدرسه پسرم برای بچه های دوم راهنمائی کلاس خلاقيت گذاشتم. کلاس خيلی خوبی بود. من که خيلی لذت می بردم. هم از خواندن نوشته های بچه ها و هم از بودن سر کلاس.
امروز صبح که پسرم را مدرسه گذاشتم، يکی از دانش آموزان سال قبل با من سلام و عليک کرد و بعد دويد رفت به ناظم چيزی گفت. ناظم مدرسه به من گفت: به من می گويند همين الان به آقای راوی بگوييد امسال هم برای ما کلاس بگذاره.
به من که خيلی مزه داد. امروز روز خوبيه.
عکس اين صفحه را از موزه اياصوفيه در اسلامبول گرفتم

Saturday, October 3, 2009

کی چی اختراع کرده؟


روان نويس توسط يک مجسمه ساز اختراع شده است.

دسته تيغ ريش تراشی توسط مسافری دوره گرد

فيلم کداک کروم توسط يک موسيقی دان

تلفن اتوماتيک توسط يک کارمند کفن ودفن

پارکومتر توسط يک ژورناليست

تاير بادی ماشين و دوچرخه توسط يک جراح دامپزشک

صفحه گرامافون توسط تکنيسين تلويزيون

منبع : کتاب how to be innovative and develop great ideas

حالا که چی؟ يکی اين که اگر در هر حرفه ای هستيد، الزامی نداريد که در همان حرفه نوآوری کنيد. دوميش برمی گرده به سوالی که در اين پست مطرح کردم: نظر شما چيه؟


عکس اين صفحه را از يکی از نقش برجسته های کاخ آپادانای شوش که در موزه لوور قرار دارد گرفتم.

لذت اکتشاف 2


حيفم آمد عين جمله فينمن را در مورد برنده شدن جايزه نوبل ترجمه نکنم، جملات بسيار پر معنائی است:
"من از افتخارات خوشم نمی آيد. من کاری که می کنم را ارج می نهم، و از اين که مردم نتايج آن کار را ارج می نهند، و اين که می فهمم تعداد زيادی فيزيک دان از کارم استفاده می کنند، خوش حالم، من به چيز ديگری نياز ندارم، من فکر می کنم هيچ چيز ديگری مطرح نيست. به نظرمن اين که کسی در موسسه سوئدی (نوبل) به اين نتيجه رسيده که کار من انقدر مهم بوده که جايزه ببرد، اصلا اهميتی ندارد، من جايزه ام را قبل از اين گرفته ام. جايزه خودِ لذت اکتشاف است، لحظه پيدا کردن. اينکه ببينی ديگران از آن استفاده می کند- اين ها واقعی هستند، افتخارات، برای من، غير واقعی هستند."
آقای فينمن در ادامه کتابش به روش تدريسش می پردازد. او می گويد بعضيها از تاريخ علم شروع می کنند، بعضی از علم محض. اما آقای فينمن ترجيح می دهد که کاملا درهم و برهم درس بدهد. او می گويد کلاس درس يک دست نيست و هر فردی سليقه ای دارد و برای همين او گاهی از تاريخ علم، و گاهی از فيزيک محض می گويد.
من می خواهم از اين موضوع و آن چه فينمن در مورد بچه هايش می گويد استفاده ای بکنم. فينمن می گويد برای بچه اولش که پسرش بوده، موقع خواب، قوانين علمی را به صورت داستان تعريف می کرده. مثلا از غاری می گفته که وقتی واردش می شوی هوا سرد است و وقتی بيرون می آيی هوا گرم (که منظورش بينی سگ بوده است.) پسرش اين داستانها را خيلی دوست داشته، اما وقتی دخترش به دنيا می آيد، و همين روش را برای او پيش می گيرد، می بيند که دخترش اين روش را دوست ندارد و بيشتر دوست دارد تا از روی کتاب برايش مطلب خوانده شود. نتيجه گيری اين که برای آموزش هر فردی بايد از دريچه شخصيت خودش وارد شد. اين که بتوانيم با يک روش آموزش به همه بياموزيم، (آن چه در مدارسمان انجام می دهند)، کاری غير ممکن است. يا بايد مثل فينمن به آموزش درهم و برهم روی بياوريم، يا آگاهانه تمام دانش آموزان را بشناسيم و بعد به آنها بياموزيم.
نکته ديگری که فينمن می گويد در مورد فرآيند کشف قوانين است. او می گويد من سعی نمی کنم وارد جزييات شوم، اول سعی می کنم فرضيه ای کلی را مطرح کنم يا به قول خودش rough مساله را ببيند. خيلی از ما وقتی می خواهيم مساله ای را بررسی کنيم انقدر به جزييات می پردازيم که ديد کلی را از دست می دهيم.
بخش دوم کتاب همه به پيش بينيهای آقای فينمن از دنيای کامپيوتر در آينده اختصاص دارد. از آن جائی که اغلب پيش بينيهای او محقق شده، دليلی برای ذکر آن ها وجود ندارد، فقط می توان آفرين گفت به داريت و بصيرت اين مرد.
عکس اين صفحه را پاييز سال گذشته در فرودگاه تبريز گرفتم

Saturday, September 26, 2009

لذت اکتشاف 1



بعضی معتقدند که آقای ريچادر فينمن Richard Feynman نابغه ترين فرد دنيا بوده است. جالب است بدانيد که هوشبهر يا آی کيو ايشان 122 بوده، (لطفا مقايسه کنيد با هوشبهر مرلين وسوان Marilyn VosSavant که بالاترين هوشبهر ثبت شده يعنی 228 را دارد). شاهکار خانم وسوان با بالاترين هوشبهر دنيا حل کردن جدول و برنده شدن در مسابقات تلويزيون و راديو بوده. اين موضوع باعث اميدواری فرد بی آی کيوئی مثل من است. به همين خاطر رفتم و کتاب آقای فينمن به اسم The pleasure of finding things out يا لذت اکتشاف را پيدا کردم و تصميم دارم همينطور که کتاب را می خوانم برداشت خودم از اين کتاب را در چند پست برايتان بنويسم.

ولی قبل از اين که به برداشتم از کتاب بپردازم، جالب است بگويم وقتی خواستم عکسی از کتاب از روی اينترنت پيدا کنم، و نام کتاب را در گوگل زدم، ديدم که صفحه مورد نظر من مسدود است، تازه يادم آمد که هر لذتی مشکل اخلاقی دارد، حتی اگر لذت اکتشاف قوانين فيزيک باشد!



آقای فينمن در سال 1918 متولد شده و در سال 1988 از دنيا رفته است. اين کتاب حاصل مصاحبه بی بی سی با او در سال 1982 بوده است، يعنی تقريبا اواخر عمر او. پس می توانيم نتيجه بگيريم که فينمن در اين کتاب بينشی که بعد از سالها تحقيق پيدا کرده است را با ما به اشتراک می گذارد.

در ابتدای کتاب فينمن از کودکيش صحبت می کند. می گويد پدرش او را روی پايش می نشانده و کتابهای اطلاعات عمومی را باهم می خواندند، مثل دائره المعارف بريتانيکا، نکته جالب اين بوده که پدرش سعی می کرده اطلاعات را برايش عملی کند، يعنی مثلا وقتی در کتاب می خواندند که تيروزوروس رکس (که يک دايناسور بوده) 25 متر قدش بوده است. پدر توضيح می داده که يعنی اگر در خانه ما بود سرش تا پنجره اتاق زير شيروانی می رسيده، ولی نمی توانسته سرش را داخل کند، سرش بزرگتر از پنجره بوده. شايد درسی که از اين موضوع بتوان گرفت اين است که اگر به بچه به جای اطلاعات محض بی معنی اطلاعات ملموسی بدهيم که آنها را به فکر کردن وادارد، بيشتر به خلاق شدن آنها کمک کرده ايم.

فينمن تعريف می کند که با اين زيرکی که پدرش به خرج داده بود، قبل از اين که نام چيزها را ياد بگيرد خود آن چيز را ياد می گرفته است. او تعريف می کند، وقتی بچه بوده متوجه می شود که چرخ دستيش را که می کشد توپ داخل آن در شروع حرکت به ديواره پشتی می خورد و وقتی که توقف می کند به ديواره جلوئی. می گويد اين را برای پدرش تعريف کرده و پدرش به او گفته که اين اينترسی است. ولی مهم نيست که اسمش چيست مهم اين است که اين اصل را بدانی

اينجا درسی نهفته است. ما در نظام آموزش سعی می کنيم اسمها را به کودکان بگوييم و فکر می کنيم اگر بچه ها اسمها را ياد گرفتند خود مطلب را هم ياد گرفتند. صبر و شکيبائی نداريم که بچه ها آزمايش کنند و خود متوجه اينرسی شوند، می خواهيم سريع اينرسی را سر کلاس بگوييم و زودتر کتاب درسی را تمام کنيم. برای همين کودکانی داريم که خوب تست می زنند ولی اگر بخواهند کاری عملی را به انجام برسانند ناتوان هستند.



فينمن در دوره PhD دعوت می شود تا در پروژه منهتن شرکت کند. او توضيح می دهد که در زمان جنگ جهانی دوم به ما گفتند که آلمان در حال ساخت سلاحی وحشتناک است و وظيفه ما برای نجات تمدن اين است که ما هم سلاح بسيار وحشتناکی داشته باشيم. او می گويد نمی دانم چرا وقتی آلمان تسليم شد، ما فراموش کرديم که هدف چه بوده و به کارمان ادامه داديم تا بمب اتم بر سر مردم هيروشيما و ناکازاکی ريخته شود. او می گويد که حتی ما بعد از انفجار بمب اتم جشن گرفتيم و به سلامتی هم نوشيديم. ولی بعد از آن دوره ای از افسردگی، بی تفاوتی و پشيمانی به سراغ فينمن می آيد.

درسی که من از اين قسمت می گيرم، اين است که خلاق بودن، نابغه بودن الزاما به اين معنی نيست که هر کاری فرد نابغه انجام می دهد خوب است. خلاقيت می تواند در جهت منفی باشد. خود فينمن اشاره می کند که ايراد او اين بوده که کمتر به علوم انسانی می پرداخته و صرفا در علوم تجربی غرق شده بوده است.


فينمن در سال 1965 نوبل فيزيک را می برد. جالب اين جاست، وقتی خبرنگار بی بی سی از او می پرسد که آيا بردن نوبل ارزشش را داشت، مجبور می شود سوالش را تکرار کند تا به جوابی برسد. فينمن سوال را کامل بی ربط می داند، انگار می خواهد بگويد يعنی چی ارزشش را داشت؟ او می گويد که از اين که به قدر گذاشتن متشکر است ولی نوبل يا هر جايزه ديگری دليل چيزی نمی شود. او می گويد من کارها را به اين علت می کنم که از خود کار لذت می برم، خود اکتشاف برای من لذت دارد. اکتشاف است که لذت دارد.

درسی که اين جا می گيريم، اصل اساسی تاثير پاداش بيرونی در کشتن خلاقيت است. انسانهای خلاق برای پول و جايزه نوبل خلق نمی کنند. بلکه لذت خلق است که آنها را به جلو می برد.


از عکسهای اين صفحه فقط آخری را خودم گرفتم، هيچ ربطی هم به موضوع ندارد. فقط نخواستم تمام عکسهای اين پست از اينترنت باشد. همين!

Friday, September 25, 2009

نظر شما چيه؟


چند وقت پيش، يکی از دوستانم که از دانشجويان ممتاز يکی از دانشکده های پزشکی است، برای من نوشت که به عنوان دبير مجله دانشجوئی انتخاب شده. از آن موقع به بعد در ای ميلهايش شوق و ذوقش را برای تعيين نام و کوچکترين جزييات مجله می ديدم و حس می کردم که چقدر از کاری که می کند خوشحال است. تا اين که در يکی از ای ميلهايش برايم نوشت:
امروز با یک متخصص تغذیه صحبت میکردم میگفتن این کارا کلا هیچ سودی نداره باید فقط درس بخونم تا به هدف برسم. کانال اصلی درسه
گفتن اصلا دنبال این مجله بازی نرم
من گفتم میخوام کارای بزرگ کنم, گفتن این کار بزرگی نیست
تمام سودی که این مجله میتونه داشته باشه یکی کسب تجربه است و دیگری حداکثر4-5نمره کمک در امتحان تخصص هست
در آخر از من نظرم را پرسيده بود. قبل از اين که جوابم را به او برايتان بنويسم، دوست دارم بدانم نظر شما چيه؟
عکس اين صفحه را مرداد امسال از دروازه ملل در تخت جمشيد گرفتم.